پنج داستان جلال آل‌احمد ۱۳۵۰ ‌‌ پنج داستان جلال آل احمد فهرست مطالب گلدسته‌ها و فلک صفحه ۹ جشن فرخنده » ۲۵ خواهرم و عنکبوت » ۴۵ شوهر امریکایی » ۶۷ خونابهٔ انار » ۸۳ مثلا شرح احوالات » ۸۹ این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد. در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است. گلدسته‌ها و فلک بدیش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالا رفتن را به کله آدم می‌زد. ما هیچکدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم. اما نمی‌دانم چرا مدام توی چشممان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می‌کردی، یا توی حیاط که بازی می‌کردی و مدیر مدام پاپی می‌شد و هی داد میزد که: – اگه آفتاب می‌خوای این ور، اگه سایه می‌خوای اون‌ور. و آنوقت از آفتاب که به سمت سایه می‌دویدی یا از سایه به طرف آفتاب باز هم گلدسته‌ها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان می خواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط – جلوی ردیف مستراحها را در یک خط دراز آب به پاشی تا برای فردا صبح یخ ببندد، و بعد وقتی که صبح می‌آمدی و روی باریکهٔ یخ سر می‌خوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگهشان بداری و بگذاری که لیزی روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن زمین می‌خوردی و همان جور دراز کش داشتی خستگی در می‌کردی تا از نو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعهٔ بعد – و در هر حال دیگر که بودی مدام گلدسته‌های مسجد توی چشمهات بود و مدام به کله‌ات می‌زد که ازشان بالا بروی. خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله به گله سوراخ هایی برای کفترها – عین تخم‌مرغ خیلی گنده‌ای ازه بر سقف مسجد نشسته بود. نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی کاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد. عین گنبد سیدنصرالدین که نزدیک خانه اولیمان بود و می‌رفتیم. پشت بام و بعد می‌پریدیم روی طاق بازارچه و می‌آمدیم تا دو قدمیش. و اگر بزرگتر بودیم دست که دراز می‌کردیم بهش می‌رسید. اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ضرب چاقو کله‌شان را پرانده باشی و کفه‌ای که بالای هر کدام زیر پای آسمان بود و راه پله‌ای که لابد در شکم هر کدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه می‌دیدیم که بیخ گلدسته‌ها روی بام مسجد سیاهی می‌زد. فقط کافی بود راه پلهٔ بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم. اما مدام قفل بود. و کلیدش هم لابد دست مؤذن مسجد بود یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز می‌کردیم. و گرنه راه پلهٔ خود گلدسته‌ها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم می‌دیدی. بدی دیگرش این بود که نمی‌شد قضیه را با کسی در میان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم. پسر صدیق تجار. که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت. یعنی یک روز صبح آمد خانه‌مان و در را که برویش باز کردم گفت «بدو برو لباس‌های تمیز تو به‌پوش و بیا. فهمیدی؟» حتی نگذاشت سلامش کنم. که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چکارم داره؟ و مادرم گفت: «به نظرم می‌خواد بگذاردت مدرسه». و آنوقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق در آورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف میزدند. بابام مرا که دید گفت: «برو دست و روت رم بشور، بچه.» که من در آمدم. صدیق تجار را می‌شناختم. حجره‌اش توی تیمچه حاج حسن بود و عبای نائینی و برک می‌فروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدان‌های یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب‌کشی می‌کردیم بک گاری درسته را داده بودند به گلدان‌ها. و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدان‌ها سوار کنند. از بس شورشان را میزد. دو تا از گل یاس‌ها را که بابام ندیده بود تا بچیند، چیدم و گذاشتم تو جیب پیش سینه‌ام، که صدیق تجار در آمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پسکوچه‌ها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرک و رفتیم تو فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار در آمد که: – اینجارو می‌گن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی در مدرسه‌س. فهمیدی؟ – و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق. و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: – حالا پسرم می‌آد باهم رفیق می‌شید. مدرسه خوبیه. نبادا تنبلی کنی؟ فهمیدی؟ که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم‌درشت برگشت. چشم‌هایش آنقدر درشت بود که نگو. عین چشم‌های دختر عمه‌ام. که عید امسال همچو که لبش را بوسیدم داغ شدم. و صدیق تجار گفت: – بیا موچول. این پسر آقاس می‌سپرمش دست تو فهمیدی؟ که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: – امروز ظهر باهاش برو برسونش خونه‌شون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمی‌خواد با بچه‌های بقال چقالا دوست بشیدها. فهمیدی؟ که موچول مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم چشمم افتاد به گلدسته‌ها. و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم از موچول پرسیدم. – چرا سر این گلدسته‌ها بریده؟ گفت: – چم‌دونم. می‌گن معیرالممالک که مرد نصبه کاره موند. می‌گن بچه‌هاش بیعرضه بودن. گفتم: – معیرالممالک کی باشه؟ گفت: – چمدونم بایس از بابام پرسید. شایدم از معلممون. گفتم: – نه. نبادا چیزی ازش بپرسی. گفت: – چرا؟ گفتم: – آخه می‌خوام ازش برم بالا. گفت: – چه افاده‌ها! مگه می‌شه؟ مؤذنش هم نمی‌تونه. گفتم: – گلدستهٔ نصبه‌کاره که مؤذن نمی‌خواد. بعد زنگ زدند و رفتیم سر کلاس. و زنگ بعد موچول همهٔ سوراخ سمبه‌های مدرسه را نشانم داد. جای خلاها را و آب‌انبار را و نمازخانه را و پستوهاش را و حالا گلدسته‌ها همین جور آن بالا نشسته‌اند و هی به کلهٔ آدم می‌زنند که ازشان بروی بالا. اما دیگر چیزی به موچول نگفتم. معلوم بود که می‌ترسد. و این مال اول سال بود. تا کم‌کم به مدرسه آشنا شدم. فهمیدم که معلممان تو اتاق اول دالان مدرسه می‌خوابد و تریاک می‌کشد و اگر صبح‌ها اخلاقش خوب است یعنی که کیفور است و اگر بد است یعنی که خمار است و مدرسه شش کلاس دارد و توی کلاس ششم دیوار‌ها پر از نقشه است و بچه‌هاش نمی‌گذارند ما برویم تو تماشا. بدی دیگرش این بود که از چنان گلدسته‌هایی تنها نمی‌شد رفت بالا. همراه لازم بود. و من غیر از موچول فقط اصغر ریزه را می‌شناختم. و اصغر ریزه هم حیف که بچهٔ بقال چقال‌ها بود. یعنی باباش که مرده بود. اما داداشش دوچرخه‌ساز بود. خودش می‌گفت. عوضش خیلی دلدار بود. و همه‌اش هم از زورخانه حرف می‌زد و ازین که داداشش گفته وقتی قد میل زورخانه شدی با خودم می‌برمت. منم هرچه بهش می‌گفتم بابا خیال زورخانه را از کله‌ات به در کن فایده نداشت. آخر عموم که خودش را کشت زورخانه کار بود و مادرم می‌گفت از بس میل گرفت نصف تنش لمس شد. رفاقتم با اصغر ریزه از روزی شروع شد که معلممان خمار بود و دست چپ مرا گذاشت روی میز و ده تا ترکه بهش زد. می‌گفت «کراهت» دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن. یعنی اول دو سه بار بهم گفته بود و من محل نگذاشته بودم. آخر همه کارهام را با دست – چپم می‌کردم. با دست راستم که نمی‌توانستم. هرچه هم از بابام پرسیده بودم «کراهت» یعنی چه؟ جواب حسابی نداده بود. یعنی می‌خندید و می‌گفت: «تکلیف که شدی می‌فهمی، بچه.» تا آخر حوصلهٔ معلممان سر رفت و ترکه را زد. هنوز یک ماه نبود که مدرسه می‌رفتم. و دست مرا می‌گویی چنان باد کرد که نگو. زده بود پشت دستم، و همچی پف کرد که ترسیدم. اینجا بود که اصغر ریزه به دادم رسید. زنگ تفریح آمد برم داشت برد لب حوض مدرسه. دستم را کرد توی آب که اول سوخت و بعد داغ شد و بعدهم یک سقلمه زد به پهلوم و گفت: – زکی! چرا عزا گرفته‌ای؟ خوب خمار بودش دیگه مگه ندیدی؟ آخر مثل اینکه داشت گریه‌ام می‌گرفت. من هیچی نگفتم. اما اصغر ریزه بک سقلمۀ دیگر زد به پهلوم و گفت: – زکی انگار کن چشم چیت کوره. هان؟ اونوخت نمی‌خواسی ببینی اگه دست چپ نداشتی چی؟ هان؟ گدای سر کوچهٔ ما دست چپ نداره. و این جوری شد که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست. و به تمرین رفاقت با اصغر ریزه موچول هم شده بود مبصر کلاس و دیگر بهم نمی‌رسید. دو سه روز هم عصرها با اصغر ریزه رفتم دکان داداشش. قرار بود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم، اما تو محل کسی دوچرخه کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد. و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود آخر باید یک کاری می‌کردیم. نمی‌شد که همین جور منتظر نشست، این بود که یک روز صبح به اصغر گفتم: – اصغر، یعنی نمی‌شه رفت بالای این گلدسته‌ها؟ گفت: – زکی! چرا نمیشه؟ خیلی خوبم میشه. پس مؤذن چه جوری میره بالاش؟ گفتم: – برو بابا تو هم که هیچی سرت نمی‌شه. آخه اون بالا کجا وایسه؟ وسط هوا؟ گفت: – خوب میشه بشینه دیگه. می‌ترسی اگر وایسه بیفته؟ من که نمی‌ترسم: گفتم: – تو که هیچی سرت نمی‌شه مؤذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام. و همانروز عصر بردمش و جای مؤذن مسجد بابام را نشانش دادم. گفت: – زکی! این که کاری نداره. به اطاقک چوقی که صاف رو پشته‌بونه. گفتم: – مگر کسی خواسته ازین بره بالا؟ تو هم آنقدر زکی نگو، به هر چیزی که نمی‌گن زکی! و فردا ظهر که از مدرسه در می‌آمدیم دو تایی رفتیم سراغ در پلکان بام مسجد، و مدتی با قفلش کندوکو کردیم. خوبیش این بود که چفت پای در بود؛ نه مثل مال اتاق عموم آن بالا، و تازه از تو، که دست بابام هم بهش نمی‌رسید و آنروز صبح شیشهٔ بالاییش را که با دستهٔ هونگ شکست و مرا سردست بلند کرد که به چه زحمتی از تو بازش کردم آنوقت بابام مرا انداخت زمین و دوید تو اتاق و من از لای پاهاش دیدم که عموم زیر لحاف مچاله شده بود و یك كاسه لعابی بالا سرش بود. و این مال آنوقتی بود که هنوز خانه‌مان نیفتاده بود تو خیابان. و از آن روز به بعد اصغر ریزه هر روزی پیچی یا میخی یا آچاری می‌آورد و عصر‌ها با هم از مدرسه که در می‌آمدیم می‌رفتیم سراغ قفل. و به نوبت یکی‌مان اول دالان مسجد کشیک می‌داد و دیگری به قفل ور می‌رفت. ولی فایده نداشت. نه زورمان می‌رسید قفل را بشکنیم و نه خدارا خوش می‌آمد. قفل در پلکان مسجدهم مثل خود در پلکان بود. یا اصلا مثل خود در مسجد. باید یک جوری بازش می‌کردیم. بدی دیگرش این بود که سال پیش خانه‌مان را خراب کرده بودند و ما از سیدنصرالدین اسباب‌کشی کرده بودیم به ملک‌آباد. و من نه این محلهٔ جدید را می‌شناختم و نه همبازی بچه‌هاش بودم. خانه‌مان هم آنقدر کوچک بود که پنج تا که میشمردی ازین سرش بدو می‌رسیدی به آن سر. از آن روزی که مادرم صبح زود بیدارمان کرد و یکی یک بشقاب مسی گود عدس‌پلو داد دست من و خواهر کوچکم و دختر عموم و دنبال کاری روانه‌مان کرد و آمدیم به این خانه اصلا شاید به علت همین خانهٔ کوچک بود که مرا گذاشتند مدرسه. محضر بابام را که بسته بودند. روضه‌خوانی هفتگی هم که خلوت شده بود عمرکشون رفته بود خانهٔ داییم و سمنوپزون رفته بود خانهٔ عمه. و شب‌های شنبۀ دورهٔ بابام هم دیگر فانوس کشی نبود تا مرا قلمدوش کند و ببرد مهمانی. خوب البته گنده هم شده بودم و دیگر نمی‌شد قلمدوشم کرد. و حالا دیگر خود من شده بودم فانوس کش بابام. یعنی فانوس کش که نه. چون فانوس به قد سینهٔ من بود. مادرم یک چراغ بادی روشن می‌کرد و می‌داد دستم که راه می‌افتادیم. من از جلو و بابام از عقب. و وقتی می‌رسیدیم چراغ را می‌کشیدم پایین و می‌گذاشتم بغل کفش‌ها و می‌رفتیم تو. و همین جور موقع برگشتن. اما نزدیک‌های خانه‌مان که می‌رسیدیم بابام تند می‌کرد و داد میزد که «بدو جلو در بزن، بچه.» به نظرم شاشش می‌گرفت. و آنوقت توی تاریکی و دویدن؟ و با این قلوه‌سنگ‌ها که معلوم نیست چرا صاف از وسط زمین کوچه در آمده‌اند. خوب معلوم است دیگر. آدم می‌خورد زمین وقتی می‌دوی که نمی‌توانی چراغ را دم پایت بگیری. این جوری بود که دفعهٔ چهارم دیگر پایم پیش نمی‌رفت که بشوم فانوس کش بابام آنوقت صبح تا شام توی آن خانه کوچک به سر بردن که نه بیرونی داشت و نه اندرونی و نه چفتهٔ انگور داشت و نه لانهٔ مرغ و نه زیرزمین و نه حتی از روی بامش می‌شد پرید روی طاق بازارچه. و بعدش هم مدام با دو تا دختر ریقونه دمخور بودن که تا دستشان میزدی جیغشان در می‌آید. اما خوبیش این بود که دیگر اتاق عمو را نمی‌دیدی که از آن روز صبح به بعد بابام چفت درش را انداخت و یک قفل هم بهش زد و هیچکدام ما جرأت نداشتیم شب‌ها از جلوش رد بشویم. باز اگر خود عمو بود حرفی بود که وقتی کاری داشت و می‌خواست مرا صدا بزند داد میزد: «جونن نرگ شده!» یا عصرها برم می‌داشت می‌برد زیر بازارچه خرید و یک طرف تنش را روی زمین می‌کشید و ب و میم را نمی‌توانست بگوید و آب از لوچه‌ٔاش می‌ریخت و برایم کشمش سبز میخرید و ازش که می‌پرسیدم عمو تو چرا اینجوری شده‌ای؟ می‌گفت: «ای لجاره چیز خورن کرده.» زنش را می‌گفت که سربند لمس شدنش ولش کرده بود و رفته بود و دخترش شده بود همبازی خواهرم. و حالا تنها دلخوشی درین خانه فسقلی همان دو سه ماه یک بار شب‌های شنبه بود که دوره می‌افتاد به بابام؛ و حسین سوری هم می‌آمد. گنده و چرک و پشمالو یک پوستین داشت که همیشه می‌پوشید اما زیرش لخت لخت بود. مجمعهٔ حلبی‌اش را می‌گذاشت بغل کفش‌ها و عصا به دست می‌رفت تو و از هر که سیگار می‌کشید یکی دو تا می‌گرفت و یکیش را با زبان تر می‌کرد و آتش میزد و می‌کشید و بقیه را می‌گذاشت پر گوشش و بعد می‌رفت وسط مجلس و پوستینش را میزد کنار و تن پشمالوش را با آلو اوضاع سیاه و در ازش میانداخت بیرون و بابام با رفقاش کرکر می‌خندیدند و مرا که چای و قلیان می‌بردم و می‌آوردم می‌فرستادند دنبال نخود سیاه و آنوقت من می‌رفتم از پشت شیشهٔ اتاق زاویه تماشا می‌کردم. حسین سوری یکی دو بار دیگر همان کار را می‌کرد و یک خرده هم می‌رقصید و بعد مجمعه‌اش را با میوه و آجیل و شیرینی پر می‌کرد و می‌گذاشت سرش و می‌رفت دم درو همه را می‌داد به گدا گشنه‌هایی که همیشه دنبالش می‌آمدند اینجور جاها و دم در منتظرش می‌نشستند. غیر ازین هیچ دلخوشی دیگری درین خانه تازه نبود. تا مرا گذاشتند مدرسه و راحت شدم. و حالا غیر از موچول و اصغر ریزه با سه چهارتای دیگر از همکلاسی‌ها همبازی هم شده بودم و داداش اصغر یک دوچرخۀ زنانه خریده بود که به بچه‌ها کرایه می‌داد و ما سه چهارتایی با همان دوچرخه تمرین کرده بودیم و بلد شده بودیم که روی رکاب ایستاده پا بزنیم و حتی یک روز هم من اصغر ریزه را نشاندم ترکم و رفتیم تا میدان ارک. دوچرخه‌سواری را که یاد گرفتیم باز رفتیم توی نخ گلدسته‌ها؛ یعنی مدام من پایی می‌شدم. تا اصغر ریزه یک روز که آمد مدرسه یک دسته کلید هم داشت. ازش پرسیدم: – ناقلا از کجا آوردیش؟ گفت. – زکی! خیال می‌کنی کش رفته‌م؟ گفتم. – پس چی؟ گفت: از داداشم قرض گرفته‌م، بهش پس می‌دیم. سه روز طول کشید تا عاقبت با یکی از آن کلیدها قفل پای در پلکان مسجد را باز کردیم. بعداز ظهری بود و هوا آفتابی بود و باریکه یخ سرسره‌مان روز ها هم آب نمی‌شد و بچه‌ها سرشان گرم بود و ما روی بام مسجد که رسیدیم تازه بچه‌ها دیدندمان و شروع کردند به هو کردن و سوز هم می‌آمد که ما تپیدیم توی راه پله گلدسته، اصغر، ریزه‌تر بود و افتاد جلو و من از عقب. زیر پامان چیزی خرد می‌شد و ریز ریز صدا می‌کرد. به نظرم فضلهٔ کفتر بود. و بوی تندش در هوای بستهٔ پلکان نفس را می‌برید. اول تند و تند رفتیم بالا اما پله‌ها گرد بود و پیچ می‌خورد و تاریک می‌شد و نمی‌شد تند رفت. نفس نفس هم که افتاده بودیم. اما از تک و توک سوراخ‌های گلدسته هوار بچه‌ها را می‌شنیدیم و از یکیشان که رو به مدرسه بود یک جفت کفتر پریدند بیرون و ماایستادیم به تماشا تا خستگی پاهامان در برود. همه‌شان جمع شده بودند وسط حیاط و گلدسته را نشان همدیگر می‌دادند. خستگیمان که در رفت دوباره راه افتادیم به بالا رفتن. اصغر نفس‌زنان و همان جور که بالا می‌رفت گفت: – زکی! نکنه خراب بشه؟ گفتم: – برو بابا. توهم که هیچی سرت نمی‌شه. مگه تیر به این کلفتی رو وسطش نمی‌بینی؟ و باز رفتیم بالا. و کم کم پله‌ها روشن می‌شد. اصغر گفت: – زکی! داریم می‌رسیم. چه کوتاهه! اما سرش به بالای گلدسته که رسید ایستاد. هنوز سه تا پله باقی داشتیم اما ایستاده بود و هن‌هن می‌کرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را از کنارش کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد می‌شدم گفتم: – تو که می‌گفتی کوتاهه؟ و سرم را بردم توی آسمان. و یک پلهٔ دیگر. و حالا تا ناقم در آسمان بود. و چنان سوزی می‌آمد که نگو پایین را که نگاه کردم خانه‌های کاهگلی بود و زنی داشت روی بام خانهٔ دوم رخت پهن می‌کرد. و مرا که دید خودش را پشت پیراهنی که روی بند می‌انداخت پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سیدنصرالدین سبز و براق آن روبرو بود. و باز هم گشتم و این هم مدرسه. که یک مرتبۀ هوار بچه‌ها بلند شد. دست هاشان به اندازه چوب کبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان می‌دادند مدیر هم بود. دو سه تا از معلم‌ها هم بودند که داشتند با مدیر حرف میزدند. سرم را کردم پایین و گفتم: – اصغر بیا بالا. نمی‌دونی چه تموشایی داره. گفت: – آخه من سرم گیج میره. گفتم: – نترس. طوری نمی‌شه. که اصغر یک پلۀ دیگر آمد بالا. به همان اندازه که بچه‌ها کله‌اش را از پایین دیدند و از نو هوارشان در آمد. و فراش مدرسه دوید به سمت در مدرسه. اصغر هم دید. که گفت: – زکی! بد شدش. همه دیدنمون. گفتم: – چه بدی داره؟ کدومشون جرأت می‌کنن؟ اصغر گفت: – می‌گم خیلی سرده. دیگه بریم پایین. گفتم: – یه دقه صبر کن. این ورو ببین. اگه گفتی نوک گنبد چقدر از ما بلندتره؟ گفت: – می‌گم سرده. دیگه بریم. گفتم: – اگه گلدسته‌ها نصبه کاره نمونده بود! ... مگه نه؟ گفت: – زکی نیگا کن مدیر داره برامون خط ونشون می‌کشه. گفتم: – حیف که نمی‌شد رفت بالاتر، چطوره سرش وایسیم؟ و یک پایم را گذاشتم سر کفۀ گلدسته که بند آجرهاش پر از فضله کفتر بود. که اصغر پای دیگر مرا چسبید و گفت: – مگه خری؟ باد میندازدت. مدیر پدرمونو در می‌آره. گفتم: – سگ کی باشه! خود صدیق تجار منو سپرده دستش. و با پای دیگرم که در بغل اصغر ریزه بود احساس کردم که دارد می‌لرزد. گفتم: – نترس پسر. با این دل و جرأت می‌خوای بری زورخونه؟ گفت: – زکی! زور خونه چه دخلی داره به این گلدستهٔ قراضه. گفتم: – برو بابا تو هم که هیچی سرت نمی‌شه... خوب بریم. که پایم رارها کرد و سرید به پایین. او از جلو و من به دنبال سه چهار پله که رفتیم پایین. گفتم: – اصغر چرا این جوری شد؟ پای تو هم گرفته؟ گفت: – زکی! سوز خوردی چاپیده. چند پله دیگر که رفتیم پایین پام گرم شد و بعد پله‌ها تاریک شد و از نو سوراخ‌های گلدسته و جماعت بچه‌ها که آن پایین هنوز دور هم بودند و بعد روشنایی در پلکان که از نو پله‌ها را روشن کرد و سایهٔ فراش که افتاده بود روی پله‌های اول. اصغر را نگهداشتم و از کنارش خزیدم و جلوتر ازو آمدم بیرون. فراش در آمد که: – ورپریده‌ها اگه می‌افتادین کی توئون می‌داد؟ هاه؟ و دستمان را گرفت و همین جور «ورپریده» گفت تا از پلکان مسجد رفتیم پایین و از مسجد گذشتیم و رفتیم توی مدرسه. از در که وارد شدیم صف‌ها بسته بود و کنار حوض بساط فلک آماده بود. صاف رفتیم پای فلک. دو تا از بچه‌های ششم آمدند سر فلک را گرفتند و فراش مدرسه اول اصغر را و بعد مرا خواباند. پای چپ من و پای راست او را گذاشت توی فلک. بعد کفش و جوراب مرا در آورد و بعد گیوهٔ اصغر را از پایش کشید بیرون که مدیر رسید. – ده بی‌غیرتای پدرسوخته! حالا دیگه سرمناره میرین؟.. چند تا پله داشت؟ اول خیال کردم شوخی می‌کند. نه من چیزی گفتم نه اصغر. که مدیر دوباره داد زد: – مگه نشنیدین؟ گفتم چندتا پله داشت؟ که یک هو به صرافت افتادم و گفتم همه‌ش ده دوازده تا. و اصغر ریزه گفت: – نشمردیم آقا به خدا نشمردیم. مدیر گفت: – که ده دوازده تا هان؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن. – که کف پام سوخت اما شلاق نبود. کمربند بود که فراشمان از کمر خودش باز کرده بود و می‌برد بالای سرش و می‌آورد پایین گاهی می‌گرفت به چوب فلک. گاهی می‌گرفت به مچ پامان. اما بیشتر می خورد کف پا. و هی زد. هی زد. و آی زد! من برای اینکه درد و سوزش را فراموش کنم سرم را گرداندم به سمت گلدسته‌ها که سر بریده و نیمه‌کاره در آسمان محل رها شده بودند. و داشتم برای خودم فکر اینرا می‌کردم که اگر نصفه‌کاره نمانده بودند... که یک مرتبه اصغر به گریه افتاد: – غلط کردیم آقا غلط کردیم آقا. که با آرنجم یکی زدم به پهلویش که ساکت شد و بعد مدیر به فراش گفت دست نگهداشت و بعد پامان را که باز می‌کردند زنگ را زدند و صف‌ها راه افتادند به سمت کلاس‌ها. و ما بلند شدیم و من همچو که کف پایم را گذاشتم زمین چنان سوخت که انگار روی آتش گذاشته بودنش. مثل اینکه چشمم پر از اشک بود که اصغر ریزه در آمد: – زکی! گریه نداره. داااشم آنقده فلکم کرده! و من جورابم را برداشتم پا کنم که اصغر دستم را گرفت و گفت: – زکی! اینجوری که نمی‌شه پدر پات در می‌آد. بایس بکنیش تو آب سرد. و خودش کون‌خیزه‌کنان راه افتاد و رفت به سمت حوض. که یک تیر دراز گیر کرده بود وسط یخ کلفت رویش و اطراف حوض گله به گله جای ته آفتابه سوراخ شده بود و دست به آب می‌رسید. اصغر نشست لب پاشوره و پایش را یک هو کرد توی آب. دیدم که چشم‌هایش را بست و دندان‌هایش را به هم زور داد و گفت: «مادر سگ!» و بعد مرا صدا کرد که رفتم و پام را بی‌هوا تپاندم توی آب چنان دردی آمد که انگار گذاشته بودمش لای گیرهٔ آهن دکان داداشش که بی‌اختیار از زبانم در رفت: «مادر سگ!» و آنوقت بود که گریه‌ام در آمد. یک خرده برای خودم گریه کردم بعد دولا شدم و آب زدم صورتم و پام را که با پاچهٔ دیگر شلوارم خشک می‌کردم تا جوراب بپوشم آب سوراخ از تکان افتاد و چشم افتاد به عکس گنبد و گلدسته‌ها که وسط گردی آب بود. یک خرده نگاهشان کردم و بعد سرم را بلند کردم و خود گلدسته‌ها را دیدم و بعد کفشم را پوشیدم و لنگان لنگان راه افتادم به طرف در مدرسه. اصغر بازوم را گرفت و کشید و گفت: – زکی! کجا داری میری؟ گفتم: – مگه یادت رفته؟ در پله‌کونو نبستیم. و قفل را که توی جیبم بود در آوردم و نشانش دادم و با هم راه افتادیم. از مدرسه رفتیم بیرون و بی‌اینکه مواظب چیزی باشیم یا لازم باشد کشیک بدهیم دو تایی چفت در پلکان مسجد را انداختیم و قفل را بهش زدیم و بعد روی پلکان پای در نشستیم و یک خردۀ دیگر پامان را مالاندیم و دوباره راه افتادیم و تا به دکان داداش اصغر ریزه برسیم درد و سوزش پا ساکت شده بود و تا غروب وقت داشتیم که توی ارک دوچرخه سواری کنیم. جشن فرخنده ظهر که از مدرسه برگشتم با بام داشت سر حوض وضو می‌گرفت. سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد: -بیا دستت را آب بکش بدو سر پشت بون حوله منو بیار. عادتش این بود. چشمش که به یك كداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم با خواهر کوچکم دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت: -کره‌خر! یواش‌تر. و دویدم به طرف پلکان بام ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی ‌های سفید و قرمز حوض را، وضو که می‌گرفت اصلاً ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دم‌ها شانرا به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم همه جا آفتاب بود ماسوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک‌وتنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پر داشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقوبقو می‌کرد که نگو. گفتم: –اصغرآقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟ گفت: –به! صدتایکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم. –گفتم: ناخونک؟ –آره یکیشون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم. بابام حرف زدن با این همسایهٔ کفترباز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همهٔ امرونهی‌های بابا را گوش کرد؟ دوسه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را در آورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی که بابام سر حوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهی‌های بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان–آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همهٔ ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همهٔ امرونهی‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای دربارهٔ کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم: –پس اسمش قرقیه؟ که فریاد بابام: آمد بالا که –کره‌خر کجا موندی؟ ای داد بیداد! مثلاً آمده بودم دنبال حولهٔ بابام. بکوب‌بکوب از پلکان رفتم پایین نزدیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد. –بدو ببین کیه. اگه مشدحسینه بگو آمدم. هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مأمور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلاً با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای اینکه نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم بک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند. –کره‌خر کی بود؟ صدای بابام از توی اتاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم: –پست‌چی بود. –وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟ بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلاً از عهدهٔ من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام راوسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت‌وآمدی هم با بابام داشت. –ده بخون چرا معطلی بچه؟ و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده ۱۷ دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده‌منزل...» که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که: –بده ببینم کره‌خر! و من دررفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش دررفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت: –پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد! به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ اینرا دیگر نمی‌دانستم. اصلاً توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی‌هم‌رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیةالله و حجةالاسلام و این حرف‌ها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» که نفهمیدم یعنی چه. البته میدانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم. از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ‌مولوچ می‌کردند. بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت. –سلام. ناهار چی داریم؟ –می‌بینی که ننه. علیک‌سلام. بابات رفت؟ –نه هنوز. بادمجانهای سرخ‌شده را نصفه‌نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغ‌ها را کنارشان ریخته بود. چند تا از پیازداغ‌ها را گذاشتم توی دهنم و همانطور که می‌مکیدم گفتم: –من گشنمه. –برو با خواهرت سفره رو بندازین. الان می‌آم بالا. دوسه تای دیگر از پیازداغها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب‌پاره‌های دست‌بخچه مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم: –گه‌سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟ و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد: –خدایا! باز این عباس ذلیل‌‌شده اومد. تخم‌سگ! حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجانها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچهٔ اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یکطرف و کتابچهٔ تمبرم را برداشتم و نگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همهٔ آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به‌اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش… –عباس! باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم. –بیا کره‌خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجرهٔ عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا. –آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه… مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ در آمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت و ناهار را زهرمارمان خواهد کرد. –زنیکه لجاره! باز تو کار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سروکون‌برهنه ببرمت جشن. بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیتهایش را زیاد دیده بودم. سر خودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچوقت به این حال ندیده بودمش. حتی آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغرآقای همسایه گفت. مادرم حاج‌وواج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه بزرگ به دست آمد و گفت: –بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون. هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از در خانه پریدم بیرون، سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرودادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم. فقط کفشهای پاره‌پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه‌مدرسه‌ایها بود و مریدهای بابام دوتادوتا و سه‌تاسه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک‌وتوک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید. بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه‌جا را پر کرده بود. نگاهی به شعلهٔ آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیروروشان می‌کرد و به مجمعهٔ پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت‌دریهایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به‌جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت‌وکور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبحها بود. صبحهای سرد سوزدار. جلوی دکانش یک برهٔ درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کندهٔ درخت می‌ماند. و روی سکوی آن‌طرف یک مجمعهٔ دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ–خیلی بزرگ–روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم وگرنه از ناهار خبری نبود. آخر بازارچه سر پیچ یک آشپز دوره‌گرد دیگ آش‌رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتریها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌ها بودند و کلاه‌نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوش‌هایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه‌وکنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو می‌کردم که سه تا از آن تخته‌ها را می‌داشتم نا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتاب‌ها–یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت‌وخورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجرهٔ عمو. اما هیچکس نبود دم در حجره یک خورده پابه‌پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک‌کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود و داشت خورشت فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان‌طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دوسه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد و گذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می‌دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف میزد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد و مچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد. در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هروقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد میبرد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامد! گفتم نه. رئیس کمیسری را می شناختم. یکی‌دو بار اول صبح‌ها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه‌به‌سینه شده بودم، مثل اینکه از مریدهای بابام بود. هروقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک‌راست می‌رفت سراغ اطاق بابام. به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا و من دیگر منتظر نشدم. یک‌کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجانهایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هروقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به‌عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت‌بام بزنم و یک‌خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه شلوار کوتاه! آخر منکه نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همهٔ این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و «شلوارکوتاه کلاه‌بره…» بله دیگر هیچکس از متلک خوشش نمی آید. و همین جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که «یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب‌خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت و مادگی آنرا هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو، و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همینطور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آنروز هم که سر شرط‌‌بندی با حسن‌خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با اینحال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هرچه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود. در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ برد و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت: –خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن. سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه‌پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود و دسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم «زنیکه چکار به کار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه. عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچهٔ شیرخوره‌اش آمده بود خانه ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سروگوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصلهٔ آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت: –میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ‌مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی. و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم ولای چرخهایش قایم‌باشک کرده بودیم و روی حوض آن‌طرف‌ترش که وسط کاجهای بلند میدان ارک بود سنگ پله‌پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم. –حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن. –مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور! –خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله‌نبات بده به صاحب تفنگ. و داشتند بحث می‌کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبانها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچهٔ تمبرم. هنوز به صفحه برج مارپیچ نرسیده بودم که صدای مادرم درآمد. –ننه قربون شکلت برو، دوسه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا. فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که: –خجالت بکش پسر گنده. میخوای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سروروی خودت هم بالا میره. تو که حرف‌گوش‌کن بودی. این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زنها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دودود می‌داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همهٔ زنهای خانواده می‌آمدند و بدتر اینکه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیرزمین آن سر حیاط باید دست‌کم ده بغل هیزم می‌آوردم و می‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست‌کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی‌دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج‌وکوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام درمی‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای. سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغها جیغ‌ودادکنان دررفتند. هوا کیپ گرفته بود و مرغها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دستهٔ دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم دررفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتماً بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی وررفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباه رفتم سراغ هیزم‌ها دستهٔ چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات‌داغ درست می‌کرد و مادرم چراغها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت: –ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو وا کن. مشدحسین رفته مسجد. فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب‌منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقدبه‌سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل‌منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب‌منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانمان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک‌دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم. چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان وسلام‌علیک و احوال‌پرسی و صاحب‌منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب‌منصب گفت: –دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجی‌آقا. مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم و صاحب‌منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری‌مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هرکدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب‌منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد: –بله حاج‌آقا. متعلقهٔ خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید. که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سرجا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سؤالها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم‌نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سؤالها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک‌شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست. مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه‌بلند دم در بود. درست مثل یک آدم لنگ‌دراز که وسط صف نشسته نمازجماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک‌مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزشمان می‌داد. به‌خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود و کنار کرسی نشسته بود و لبهٔ لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت: –خانم امروز مزاجش کار کرده؟ و خواهرم گفت: –نه خانم‌جون. همینه که دلش درد می‌کنه. گفتم نبات‌داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگارنه‌انگار. و مادرم پرسید؟ –شما خودتان چند تا بچه دارین. زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت: –اختیار دارین من درس میخونم. –چه درسی؟ –درس قابلگی. سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت: –پس ننه چرا معطلی؟ پا شو بچهکت رو نشون خانم بده. پا شو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم. و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور که بیخودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دوسه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اطاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم: –شما که اومده بودین چایی ببرین واسهٔ مهمون! –غلط زیادی نکن، ذلیل‌شده! و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکانها را جمع کنم و قلیانرا بردارم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. میدانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصهٔ سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا و مکه‌اش را. و حالا دو تا نشون‌به‌کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیانرا هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود که عمروعاص تک‌وتنها اسیر رومی‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله این را هم نداشتم که بروم اتاق خودمان و لنگ‌وپاچه شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند– و رفته بودند. غروب‌به‌غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به‌تقلید آجانها کلاه‌نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه خودمان جفتک‌چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم ردوبدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همانروز عصر توی مدرسه بایک قلم‌نبی خوش‌تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کم رشو طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر درمی‌آورد. اما هیچکدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خود خدا» از تهٔ کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش‌یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به‌جای هر دعا و استغاثه دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادرنمازی سرش را از در خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر دو طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر–در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تندتند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک‌مرتبه شنیدم: –هوپ! گرفتمش. ابوافضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت: –آب پدرسوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما. هو ا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و آن‌هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایهٔ دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به‌نظرم فقط ادایش را درمی‌آورد و حرفش را می زد که «باهات یک فنجون حسابی درست می‌کنم.» یا «دیروزیه مگس گرفتم قد یه گنجشک.» یا «نمیدونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سربه‌سر او گذاشتن بود. اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانهٔ ما رختشویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم: –ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟ گفت: –مزه گندم شادونه. نمی‌دونی! قد یه گنجشک بود. گفتم –نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا میشه؛ گفت: –به! تو کجا شو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبر کن. و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب‌منصب و دخترش که داشتند درمی‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید «چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر درمی‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت: –آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟ و صاحب‌منصب گفت: –همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر که باهاش بری مهمونی… آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س! ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغهٔ بابام بشود؟ برای چه؟… آها.... آها… فهمیدم. نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه. در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت: –عجب خیلی یه‌ها! عجب! دختر نایب‌سرهنگ… صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رئیس کمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اتاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتی حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. رختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را میخواراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت: –آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هو سرت بیاریم. عمر مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت: –این دختره رو می‌گی میزعمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون. و عمو گفت: –جاری تخته‌های روحوضی را نمی‌ذارین؟ سرد شده‌ها! فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله‌بگله و تک‌وتوک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هروقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اتاق از مادرم پرسیدم: –حاجی‌آقا کجا رفته؟ –نمیدونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خواد بره قم. و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که‌ای دادوبیداد! به‌دو رفتم سر پشت‌بام حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت‌آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه او قاتم‌تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله کفترها گله‌بگله سفیدی می‌زد. خواهرم و عنکبوت اولین بار هفتهٔ پیش دیدمش. عصری بود و شوهر خواهرم آمده بود احوالپرس. من که رفتم برایش چای ببرم چشمم افتاد بهش. سیاه و بزرگ و و بدترکیب و چه درشت! حتی کرک‌هایش را هم می‌شد دید. از همان فاصله. گوشهٔ بالای درگاه، پشت شیشه، یک تار پت و پهن تنیده بود که همۀ سه‌گوش درگاه را گرفته بود. و هشت تا گولهٔ سیاه و کوچک به این‌ور و آن‌ورش آویزان بود. حیوانکی مگس‌ها. تا شوهر خواهرم قند بردارد سیاهی‌ها را از نو شمردم. درست هشت تا بود. یعنی چطور شده بود که عنکبوت به این بزرگی را ندیده بودم؟ من که حساب ریزترین سوراخ مورچه ها را داشتم… و حساب زایمان تمام موش‌ها را… البته تعجبی نداشت که مادرم ندیده باشدش. با همه وسواسی که در رفت‌وروب داشت. این یک‌ماههٔ آخر مدام یک پایش توی مطبخ بود آن دیگرش پای تخت خواهرم. بکن‌نکن‌های بابا هم که سر جایش بود با رفت‌وآمدهایش. بعد جوری هم بود که هیچکس حق نداشت دست به تخت خواهرم بزند. اولین بار بود که تخت توی خانهٔ ما می‌آمد. شوهرش از خانه خودشان آورده بود. تخت را گذاشته بودیم کنار پنجره و خواهرم مدام رویش خوابیده بود. یعنی نخوابیده بود. افتاده بود. اول‌ها خودش را به‌گمانم لوس می‌کرد. چون گاهی توی حیاط هم قدم می‌زد. تا سر حوض هم می‌رفت که دست‌ورو آب بکشد. ولی تا شوهرش در می‌زد می‌دوید می‌خوابید. یعنی نمی‌دوید. تندی می‌رفت و دراز می‌کشید. و حالا دیگر یک ماه بود که زمین‌گیر شده بود. یعنی من از لگن زیر تختش می‌گویم که گاهی خودم باید خالیش می‌کردم. و عجب بویی می‌داد. سینی چای را که برگرداندم رفتم خط‌کشم را از روی طبقه‌بندی کتابهام برداشتم و برگشتم سراغش. خواهرم باز شروع کرده بود به ناله و نفرین که رسیدم. یک پا را گذاشتم لبهٔ تخت و یک دست به دیوار، و داشتم با دست دیگرم خط‌کش را از پهنا برای بساط عنکبوت نشانه می‌گرفتم که فریاد شوهر خواهرم درآمد: –پیرمرد، مگه نمی‌دونی همهٔ استخوناش درد می‌کند؟ گرچه تخت زیر پایم جرقی صدا کرد اما می‌دانستم که تخت به این آسانیها شکستنی نیست وآزاری به خواهرم نمی‌رسانم. با این حال چیزی نگفتم و نگاهی به خواهرم انداختم که درد توی صورتش بود. خودش چیزی نگفت فقط چشمهایش را بست و گردنش را کشید و پره‌های دماغش باز شد. و پیشانیش پر از چروک شد. که من خجالت کشیدم. و آمدم پایین خط‌کش توی دستم سنگینی می‌کرد که صدای خودم را شنیدم: –آخه می‌خواستم این کثافتو بکشم. خواهرم چشمهایش را باز کرد و پرسید: –چرا؟ –چرا نداره خواهر. مادر می‌گه عنکبوت شگون نداره. بعدشم مگه نمی‌بینی چند تا از مگسارو گرفته؟ شوهرش گفت: –تقصیر خود مگساست پیرمرد. که تو هر سوراخی سر می‌کنن. اونکه در خونهٔ خودش نشسه… یعنی به من سرکوفت می‌زد؟ من اصلا با این شوهرخواهر میانه خوبی نداشتم. از همان سر بند عروسی‌شان. شب عروسی خواهرم را می‌گویم. عروس را آنقدر دیر راه انداختند و خانهٔ داماد آنقدر خرتوخر بود و آنقدر راهرو و ایوان و پلکان داشت که من دیگر حالش را نداشتم. اصلا دستهایم داشت می‌افتاد. تمام راه آینه را روی پشت نگهداشتن از خود بزرگ‌ها هم برنمی‌آید. و توی ایوان خانه‌شان که رسیدیم نمی‌دانم چطور شد که من افتادم پایین. به‌نظرم نگاهم به انگورها بود که از چفته آویزان بود. که یک‌مرتبه دیدم وسط گلدان نازنجم. آینه شکست. اما دستها و صورتم خونین‌ومالین شد. و من نمی‌دانستم باید گریه بکنم یا نه که شوهرخواهرم رسید. یعنی داماد. و نه گذاشت و نه برداشت و گفت: –پیرمرد چرت می‌زدی؟ که من زدم زیر گریه. از همین سر بند پیرمرد گفتنش. و تازه تنها من نبودم. هیچکس با او میانه خوبی نداشت. و سر سفره هر روز بهش بد و بیراه می‌گفتند که تا زنش ساق‌وسالم بود نگهش داشته و حالا که علیل شده او را آورده خانهٔ پدری انداخته و رفته… این بود که من هم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم: –خانهٔ خودش کدوم گوری بود؟ این کثافت خودشو تو خونهٔ ما جا کرده. –عباس‌جون. منم همین کار را کردم. –تو خواهر؟… و درماندم که دیگر چه بگویم. یعنی چه؟ چرا خواهرم خودش را با عنکبوت مقایسه می‌کرد؟–و همچه که این سؤال را از خودم کردم فهمیدم که دارد به شوهرش سرکوفت می‌زند. این بود که دیدم دیگر جای من نیست. استکان خالی را از جلوی شوهرش برداشتم و آمدم بیرون. بعد هم قلیان برایش بردم و دیدم که خواهرم را رام کرده بود و داشت گرم‌ونرم برایش قصهٔ حاج‌آقایی را می‌گفت که همسایه‌شان است و تازگی‌ها عضو اطاق تجارت شده و باید هر روز کراوات ببندد و چون خودش بلد نیست پریروز کلهٔ سحر فرستاده بود دنبال او که برود کراواتش را ببندد و بعد صبحانه آورده بوده‌اند و حالا دیگر خدا ساخته و کار هر روز او درآمده و اگر زنش نیست که صبحانه‌اش را درست کند و ازین حرفها… که دیدم حوصله‌اش را ندارم. ازین قصه‌های بیمزه همیشه داشت. به‌نظرم این قصه‌ها را می‌ساخت که سر خواهرم را گرم کند. آخر عادتشان شده بود. اول حرف و سخن و دعوا داشتند و بعد آشتی می‌کردند و یک‌دو ساعتی پچ‌پچ بود. بعد شوهر خواهرم می‌رفت. هفته‌ای هفت روز. عصرها که من از مدرسه برمی‌گشتم. اما نه بابام، نه مادرم هیچکدام به او رو نشان نمی‌دادند. یا من در را برویش باز می‌کردم یا خواهر کوچکم. و خدمت هم که با من بود. و هر روز هم از همین قصه‌ها… این بود که گفتم بروم پی کارم. از در که می‌آمدم بیرون در دلم خط و نشانی برای عنکبوت کشیدم «پدرسوختهٔ کثافت! برو دعا به جان خواهرم کن!» و رفتم سراغ درسم. همان روزها امتحان حساب داشتیم. که من چیزی ازش سرم نمی‌شد. به‌خصوص که با معلم حساب هم در افتاده بودم. و ثلث دوم ردم کرده بود. یعنی یک روز من داشتم دفترچهٔ فیلم را سر کلاس مرتب می‌کردم که آمد دفتر را برداشت و از پنجره پرت کرد بیرون. خودش تازه کلاهی شده بود و میدانست که بابای من ملاست. و هی پاپی‌ام می‌شد و بعد هم سر بند عمامه بگیری هی پاپی آخوندها می‌شد. و هی بدوبیراه می‌گفت. حتی رعایت معلم شرعیاتمان را نمی‌کرد که هرچه بود همکار خود او بود و با عمامه می‌آمد مدرسه و توی کلاس هم که می‌آمد عمامه‌اش سرش بود. اما همچه که پشت میز می‌نشست عمامه‌اش را برمی‌داشت و می‌گذاشت روی میز و عباش را هم تا می‌کرد می‌گذاشت رویش. و زنگ را که می‌زدند عبا را تکان می‌داد. گچ را از آن می‌گرفت و می‌انداخت دوشش–عمامه را هم می‌گذاشت سرش و بلند می‌شد. اوایل کار خود ما هم خیلی مسخرگی می‌کردیم که «آشیخ عمامه‌ت افتاد.» و ازین حرفها… اما بعد دیگر کاری به کارش نداشتیم. ولی مگر این معلم حساب ول می‌کرد؟ همین جور بدوبیراه می‌گفت. تا عاقبت یک روز که ادای ریش شانه کردن آخوندها را درمی‌آورد من بلند شدم و صاف تو رویش گفتم: «مگه آخوندها مال بابای دیوثت را خورده‌اند؟» و از کلاس دررفتم بیرون. یعنی این «دیوث» را هم از بابام یاد گرفته بودم. اصلا هم نمی‌دانستم یعنی چه. مثل زندیق و خیلی چیزهای دیگر. اما می‌دانستم که وقتی بابام خیلی کلافه است این حرف‌ها از دهنش درمی‌آید. بعد از آنهم اصلا سر کلاس حساب نرفتم. خوب معلوم بود دیگر. رفوزگی روی شاخم بود. اما خوبیش این بود که امتحان آخر سال نهایی بود و مدیر مدرسه هم معرفی‌ام کرده بود. احترام بابام را داشت. وگرنه حتماً رفوزگی روی شاخم بود. امتحان های دیگر را خوب داده بودم یا می‌دادم. اما این حساب. به‌خصوص مرابحه و تقسیم‌به‌نسبت. کتابش را که باز می‌کردم مثل اینکه یکی چوبم می‌زد. اما چاره چه بود؟ همان پای طبقه‌بندی کتابهام وارفتم و کتاب را باز کردم. «اگر در یک انبار ۲۰ عدل پنبه باشد و حجم هر عدلی…» ولی مگر خیال آن عنکبوت سیاه بزرگ دست از سرم برمی‌داشت؟ حتم داشتم که اگر خواهرم این یک‌ماهه مدام روی آن تخت نیفتاده بود تابه‌حال گیرش آورده بودم ولی حیف. راستی ببینم نکند خواهرم بهش دل‌بسته باشد؟ آخر مگر می‌شود تمام روز روی تخت خوابید؟ با آن دردی که او می‌برد. یعنی من از صدای ناله‌اش می‌گویم که گاهی شب‌ها مرا هم بیدار می‌کرد. و بعد از پچ‌پچ مادرم که قربان‌صدقه‌اش می‌رفت تا فلان دوا را بخورد. یک سینی دوا زیر تخت بود… یا مگر همه‌اش می‌تواند کتاب دعا بخواند؟ با آن سوادش می‌تواند کتاب دعا بخواند؟ با آن سوادش که «سبحان» و «منان» را از من می‌پرسید. لابد گاهگداری هم چشم به این عنکبوت می‌دوزد و رفت‌وآمدش را تماشا می‌کند و شکار کردنش را و تاب خوردنش را. یعنی من خودم را می‌گویم. مگر می‌شود یکساعت تمام روی نیمکت نشست و بی‌حرکت چشم به تخته دوخت یا به دهن معلم؟ آدم هزار فکر و خیالات دارد. آنوقت یک ماه آزگار روی تخت افتادن و و هیچکاری نکردن! یعنی قادر نبودن… ولی یک‌کمی که فکر کردم دیدم این‌جوری دارم خودم را از دست کینهٔ عنکبوت خلاص می‌کنم. برفرض هم که خواهرم با این عنکبوت مشغولیتی پیدا کرده باشد تازه به من چه؟ عنکبوت، عنکبوت است دیگر. خواهرم از خیلی چیزهای دیگر ممکن است خوشش بیاید. مثلا ازین شوهر. که پنج‌شش سال خانه‌اش بوده و همه‌اش مریض بوده و بچه‌دار هم نشده و چند بار هم کارش به مریضخانه کشیده. مگر من ازین شوهرخواهرم خوشم می‌آید؟ درست است که من از مگس هم بدم می‌آید. اما حاضر نیستم حتی یک مگس در تمام عالم بدام هیچ عنکبوتی بیفتد. خیلی هم اتفاق افتاده که بعدازظهر های گرم تابستان به‌عنوان بازی بی‌صدا–که مبادا بابام از خواب بپرد– مگس گرفته‌ام و برده‌ام دم سوراخ مورچه‌ها انداخته‌ام. اما هروقت یکی از همین مگس‌ها را گرفتار تار عنکبوتی دیده‌ام، فوراً آزادش که کرده‌ام هیچ، بلکه خود عنکبوت راهم با تار و سوراخ لانه‌اش همه را درب و داغان کرده‌ام. اما عیب قضیه اینجاست که مگس‌ها را با تار عنکبوت هم که نجات می‌دهی دیگر به‌دردخور نیستند. نمی‌دانم چرا. حتماً به همین دلیل است که من اصلا از عنکبوت بدم می‌آید. مگس وقتی گرفتار می‌شود یک جور وزوز خفه دارد. مثل اینکه صدا از ته گلویش درمی‌آید. فرقی هم نمی‌کند. چه گرفتار مورچه‌ها، چه گرفتار انگشت‌های کسی مثل من که پاهایش را می‌چسبم و می‌گذارم بیخودی بال بزند. اما وقتی گرفتار تار عنکبوت است مثل اینکه صدایش باز هم خفه‌تر می‌شود. انگار عنکبوت‌ها دم دهان مگس را هم می‌بندند که نتواند کمک بخواهد. یا بیخ حلقش را می‌گیرند… من چه می‌دانم. بعد هم اگر بخواهی مگس گیر مورچه ها بیفتد باید دست‌کم یک بالش را بکنی تا نپرد. یا یک چوب جارو توی کونش فروکنی که اگر هم بپرد نتواند اما با تار عنکبوت این‌جوری نیست مگس دارد ساق‌وسالم روی هوا می‌پرد که یک‌مرتبه گیر می‌کند به تار عنکبوت. عین یک توپ کوچولو که می‌خورد به تور والیبال. لابد چشمش نمی‌بیند یا گیج است و سربه‌هوا. ولی مگر می‌شود تار عنکبوت را دید؟ از بس نازک است. خود من هم گاهی نمی‌بینم آنوقت تا بیاید دست‌وپا کند که عنکبوت مثل اجل معلق رسیده. بدیش این است که مگس‌ها اول قضیه را جدی نمی‌گیرند. دقت کرده‌ام. حتی صداشان هم درنمی‌آید. یک‌خرده این‌ور و آن‌ور می‌شوند و همچه که یکی از بالهان‌شان یا دوسه تا از پاهاشان گیر کرد و عنکبوت رسید آنوقت صداشان درمی‌آید. اگر زودتر صداشان دربیاید شاید آدمی مثل من پیدا بشود و به دادشان برسد ولی عیب کار اینجاست که مگس‌ها وقتی صداشان درمی‌آید که کار از کار گذشته است… همین جاها بودم و کتاب صفحهٔ ۳۲ بود که حس کردم مادرم بالای سرم‌ایستاده، همیشه بی‌سروصدا می‌آمد و می‌رفت. اگر حواست جمع نبود می‌توانستی به‌گویی همیشه همه‌جای خانه هست. –ننه. چکار می‌کنی؟ –درس حاضر می‌کنم. این حساب لعنتی هم پدر ما رو درآورد. –نگو ننه. عیبه. خدا سایه‌شو از سرت کم نکنه. هرچه رو که بزرگترها گفتن که تو نباید بگی. پا شو جانم برو نون بگیر. شامتون دیر می‌شه. کتاب را انداختم روی طبقه‌بندی کتابها و راه افتادم. داشتم کفشم را می‌پوشیدم که مادرم گفت: –ننه یک کاری ازت بخوام برام می‌کنی؟ من فقط نگاهش کردم. مادرم رویش را برگرداند و رفت به‌طرف طاقچه تا لامپا را روشن کند. با من این‌جوریها حرف نمی‌زد. من در خانه یا باید کاری را می‌کردم یا نمی‌کردم. سؤال و تردید در کار نبود. درست است که گاهی نک‌ونال می‌کردم. اما بیشتر از اردهای بابام که با تشدد بود و سخت بود. نه از کاری که مادرم می‌خواست. این بود که ساکت ماندم. مادرم کبریت را که کشید و چراغ را روشن کرد و لوله‌اش را که می‌گذاشت گفت: –فردا ظهر که برمی‌گردی سر راهت یک نوک پا می‌ری در دکون اوس‌اصغر ریخته‌گر، یک مشت سرب بهت می‌ده می‌آری خونه… دیدم که اشک توی چشم‌هایش بود. گفتم: –آخه مادر، من فردا امتحان دارم. –خوب چه عیبی داره ننه؟ واسهٔ ناهار که نیگرتون نمی‌دارن. من واسهٔ خاطر خواهرت می‌گم. –خواهرم؟ –آره ننه. مگه نمی‌بینی چه دردی می‌بره؟ –آخه سرب چه دخلی به ناخوشی خواهرم داره؟ –دیگه اصول دین نپرس ننه. نونوایی شلوغ می‌شه. بدو که سر چراغ معطل نشی. که یکمرتبه نالهٔ خواهرم از اطاق بالا بلند شد. از آن ناله‌ها که آدم را از خواب می‌پراند. که دیدم هیچ حالش را ندارم. مغز استخوان آدم تیر می‌کشید. این بود که دیگر پایی مادرم و سرب نشدم و راه افتادم. از در که بیرون می‌رفتم با شاگرد دواخانه روبرو شدم که هر روز غروب می‌آمد به خواهرم آمپول بزند. □ فردا ظهر که از امتحان برمی‌گشتم چنان گه‌مرغی بودم که نگر. به‌گمانم گندش را درآورده بودم. با آن مرابحه و تقسیم‌به‌نسبت. سؤال امتحان نه از عدل پنبه بود نه از حجم انبار. از مقدار آبی بود که لازم است در یک «آبشخور» باشد تا قاطرهای هنگ سیراب بشوند. اگر هر قاطری فلان‌قدر آب بخورد و تعداد قاطرها و ازین مزخرفات… و مهمتر اینکه خود «آبشخور» را نمی‌دانستم یعنی چه. به‌نظرم همه‌مان کثافت‌کاری کردیم. این بود که سر راه نه حال دعوا کردن با بچه‌های غریبه را داشتم نه حوصلهٔ ناخنک زدن به بساط میوه‌فروش سر خیابان را که تازه انگور یاقوتی نوبرانه آورده بود. گذشته ازینکه راهم را باید عوض می‌کردم. از پسکوچه‌های بازارچهٔ معیر انداختم زیر گذر و دم در ریخته‌گری که رسیدم تازه دست کشیده بودند و داشتند پادوی دکان را می‌فرستادند سراغ نان و ماست و کباب. برای ناهار. سلام کردم و از روی ردیف قالب‌ها رد شدم و رفتم به‌طرف استاد اصغر. می‌شناختمش یکی از مریدهای بابام بود. نه روضه‌اش ترک می‌شد نه مسجدش. اصلا شبهای روضه مأمور سماور بود. توی منقل چنان کته‌ای برای قوریها می‌بست که آدم حظ می‌کرد. گل آتش، عین گل انار. و اگر بگویی یک ذره بو یا دود! ابداً! جنس دکانش هم باب گذران روزانهٔ خانه ما نبود که مثل عطار و بقال و قصاب بابام هر روز مرا بفرستد سراغش، به نسیه آوردن و گاهی پول دستی گرفتن. حاضر بودم بروم از معلم حساب عذرخواهی بکنم و این یک کار را نکنم. ولی مگر بابام سرش می‌شد؟ یک داد می‌زد سرم و اردش را می‌داد و تا می‌آمدی فیش‌وفوش کنی که خجالت می‌کشی و ازین حرفها… فریادش درمی‌آمد که: «کره‌خر خیال می‌کنه باج ازشون می‌گیرم!»… به هر صورت اولین بار بود که به دکان ریخته‌گری می‌رفتم. استاد اصغر جواب سلامم را که داد گفت: –ظرفی چیزی با خودت نیاوردی؟ گفتم نه. این بود که یکی از شاگردها را صدا کرد که رفت از توی پستو یک سطل حلبی نصفه آورد. دسته‌اش سیمی بود. خوداستاد اصغر با یک بیل دسته‌کوتاه زد زیر تلنبار خرده‌فلزی که گوشهٔ دکان ریخته بود و همین‌جور که او سطل را پر می‌کرد من متوجه ردیف قالب‌های وسط دکان بودم که برق چکه‌های فلزی روی ماسهٔ آن‌ها خیلی نو بود و اطراف چکه نم ماسه پریده بود و در گرمای دکان بویی بود که ته گلوی آدم را می‌سوزاند و دهن را گس می‌کرد. سطل که پر شد استاد اصغر برش داشت و داد دست من و گفت: –به‌سلامت. یادت باشه سطلو برگردانی. و من سطل را همین‌جوری گرفتم. بی‌هوا. که یک‌مرتبه سطل افتاد. من چه می‌دانستم آنقدر سنگین است. و کعب سطل خورد روی پنجهٔ پای راستم. و دردی آمد که نگو. دوسه تا از شاگردهای دکان قشقش خندیدند. و من همچه کلافه شدم که اگر سر زنگ تعطیل مدرسه بود دک‌وپوزشان را خرد کرده بودم. استاد اصغر سطل را برداشت و خرده‌فلزها را دومرتبه تویش ریخت و گذاشتش دم پای من و گفت: –عیبی که نکردی؟ اینو می‌گن سرب. مواظب باش بابا. سنگینه. و من از زور خجالت خداحافظی نکرده راه افتادم. و راستی چه سنگین بود. یک خروار. یک خروار که نه. ولی سنگین‌ترین وزنی بود که تا آنوقت بلند کرده بودم. به‌نظرم در حدود وزنه‌ای بود که روزهای جمعه داش‌مشدیها توی میدان اعدام سرش شرط می‌بستند و زور می‌زدند و سرودست بلندش می‌کردند و رگهای گردنشان ورمی‌آمد و خود گردنشان می‌شد عین کندهٔ درخت. و گرم بازوها عین یک مشت زیر پوست. یک بیست قدمی که از دکان دور شدم دیدم نمی‌شود. یک‌دستی نمی‌شود. کیفم زیر بغلم بود. پنجهٔ پام چنان درد می‌کرد که نگو. سطل را گذاشتم زمین. پنجه‌ام را از روی گیوه مالیدم و حالم که سر جا آمد کیف را گذاشتم روی خرده‌سرب‌ها و سطل را دودستی برداشتم. و راه افتادم. سطل میان دو پاو به‌زحمت. یعنی آنجوری نمی‌شد تند رفت. سطل لنگر برمی‌داشت و به پاهایم می‌خورد. هر بیست قدم یک بار سطل را زمین می‌گذاشتم و نفس تازه می‌کردم و انگشت‌هایم را که از باریکی سیم دستهٔ سطل داشت می‌برید میمالیدم و به‌سمت خانه می‌رفتم. ولی هیچکدام اینها مهم نبود. همهٔ راه تنها فکرم این بود که چه رابطه‌ای هست میان اینهمه سرب و ناخوشی خواهرم. «یک مشت سرب» را که مادرم گفته بود من خیال کرده بودم توی جیب هم می‌شود ریخت یا توی کیف مدرسه. و اصلاً در دکان ریخته‌گری کسی از من چیزی نپرسید. همچه که سلام کردم سطل را دادند دستم که آن افتضاح بار آمد. لابد مادرم به پدرم گفته بود. و پدرم قبل ازینکه برود قم، دیشب یا همان روز صبح وقت نماز به استاد اصغر سپرده بود و همهٔ کارها روبه‌راه شده بود… اینها را می‌فهمیدم و همین بود که صدام درنیامد. و بعد هم اگر سطل این‌جور روی پام نیفتاده بود و جلوی روی پادوهای ریخته‌گری گندش را در نیاورده بودم، می‌شد قضیه را ندیده گرفت. ولی حالا مگر می‌شد؟ اصلا چرا اینهمه سرب باید به خانهٔ ما برود؟ شنیده بودم که گولهٔ تفنگ از سرب است. ولی ما هیچوقت با تفنگ سر و کار نداشتیم. آهاه! شاید قرار بود از آن وزنه‌هایی که پهلوان‌ها… که خنده‌ام گرفت و سطل را گذاشتم زمین: «بچه! تو که هی گندشو درمی‌آری. اون گند امتحان اونم افتضاح جلو روی پادوها و حالام… خیال کرده‌ای اگه خواهرت وزنه ورداره حالش جا می‌آد؟…» مسألهٔ اصلی این بود که می‌دانستم باید رابطه‌ای باشد میان این سرب سنگین و لعنتی و ناخوشی خواهرم. که یک‌مرتبه یادم افتاد. بله خودش است. «شلب داخ می‌سالن… شلب داخ می‌سالن…» اینرا پریروز که صنم‌بر از در می‌رفت بیرون هی با خودش می‌گفت و می‌خندید. من آنوقت نفهمیده بودم. حالا می‌فهمیدم. صنم‌بر زنکهٔ لمسی بود–گدامانند–که هفته‌ای یک روز می‌آمد خانهٔ ما؛ ناهاری می‌خورد و می‌رفت. یک طرف بدنش را روی زمین می‌کشید و به طرف دیگر توبره‌ای به دوش داشت که هرچه گیرش می‌آمد می‌ریخت آن تو. عیبش این بود که آب دهانش بدجوری می‌رفت و پیش سینه‌اش همیشه عین یک تکه چرم بود و زبانش که دیگر چه بگویم! ساده‌ترین مطالب را به‌صورت معما درمی‌آورد. چون هیچیک از حروف را درست ادا نمی‌کرد. دهنش یک‌وری بود و مدام پر از آب بود و اصلا نمی‌شد بفهمی چه می‌گوید. ولی من حالا می‌فهمیدم. و راستش اوقاتم حسابی تلخ شد. حتی صنم‌بر بداند که توی خانهٔ ما چه خبر است و من ندانم. این بود که به ادای پدری–با شارت‌وشورت–وارد خانه شدم و سطل سرب را همان کنار حوض درقی زدم زمین. و کتم را درآوردم و بعد گیوه و جورابها را. و پام را تپاندم توی حوض. که اول انگشت‌ها تیر کشید، بعد داغ شد و همین‌جور که توی آب خنک می‌مالیدمش داشت آرام می‌شد و ماهی‌ها با ترس‌ولرز تا نزدیکی‌های پام می‌آمدند و بعد یک‌هو درمی‌رفتند. من همانجور که متوجه آنها بودم مواظب انگشت‌های پام هم بودم که پوست روی انگشت‌بزرگه با دو تا از بغل‌دستی‌هاش کنده شده بود و ورم کرده بود. و دست که می‌مالیدی می‌سوخت. –خدا مرگم بده. چه بلایی سر خودت آوردی؟ –برین بابا. شمام با این قربون‌صدقه‌های الکی‌تون… اصلا ببینم این یه مشت سربه؟ مادرم نشست لب حوض و پام را معاینه کرد و خنده‌کنان گفت: –ننه. تو که کولی نبودی. این اداها مال دختراس. خیال کردی زخم شمشیره؟ –آخه من می‌خوام بدونم اینهمه سرب به چه دردی می‌خوره؟ –می‌فهمی ننه. می‌فهمی. خدا تنت رو از آتیش دوزخ محافظت کنه. حالا پاشو. ناهارت یخ می‌کنه. و رفت حولهٔ خودش را آورد و نشست که پای مرا خشک کند. باز دیدم که چشمش پر از اشک است. اصلا همیشه همین‌جوری بود که نمی‌شد با مادر دعوا کرد یا از دستش عصبانی شد. این بود که جورابم را پوشیدم و دو مشت آب به صورتم، و رفتم تو. سر سفره حسابی شلوغ بود. خالهٔ مادرم بود با دو تا از خواهربزرگ‌هام. و زن دیگری که من نمی‌شناختمش، همهٔ ابزار صورتش پاپین افتاده بود. چانه و نوک دماغ که جای خود را داشت. لپ‌هاش و زیر چشمهاش و لبها هم. سلام کردم و نشستم. بشقابم پیدا بود که پروپیمان‌تر از هر روز است. عدس‌پلو با کشمش و خرما، و چه ته‌دیگی! کشمش‌ها تویش سوخته یا پف کرده و روغن‌چکان. حتماً هیچکس بهتر از مادرم ته‌دیگ درست نمی‌کرد. و من سرم به خوردن گرم بود که شنیدم: –همچه چنگ انداخته وسط جونش عین عنکبوت. –خوب خامباجی بی‌خودی که نگفته‌ن سلاطون. این را خالهٔ مادرم برای زن ناشناس گفت. نفهمیدم سلاطون یعنی چه. اما گوشم تیز شده بود که زن ناشناس لقمه‌اش را که فروداد و گفت: –پس چی عمقزی، داغ کردن رو واسهٔ همین وقتا گذاشته‌ن دیگه. سر را که به وحشت بلند کردم مادرم داشت به زن ناشناس علم و اشاره می‌کرد که یعنی من چیزی سر درنیاورم و خالهٔ مادرم برای اینکه حرف را برگردانیده باشد گفت: –خدا بیامرزه مادرمو. می‌گفت آتیش جهنم به تن آدم حروم می‌شه. که من دیگر طاقت نیاوردم. دویدم بالا. سراغ خواهرم که روی تخت نشسته بود و داشت آب جوجه‌اش را قاشق‌قاشق می‌خورد. و نگاهش به عنکبوت گوشهٔ درگاه بود. نشستم پای تختش و همان‌جور که هق‌هق می‌کردم فریادم درآمد: –چه بلایی می‌خوان سرت بیارن خواهر؟ من نمی‌ذارم خواهر، من نمی‌ذارم… که مادرم رسید، دستش روی سرم بود که گفت: –پسرجون تو دیگه حالا بزرگ شده‌ای. خودش خواسته ننه. مگه نه دخترجون؟ که خواهرم قاشق را انداخت توی سینی و فریاد کشید: –خدایا چرا مرگ منو نمی‌رسونی!؟ چرا؟ و همین‌جور فریاد می‌کشید که از خانه گریختم. یادم نیست عصر چه امتحانی داشتیم اما یادم است که پس از تعطیل مدرسه، سر یک فیلم «بوک جونس» با حسن لش دعوام شد و چنان با کله‌ام زدم توی سینه‌اش که کله‌اش از عقب خورد به کاج مدرسه. و تا آمدم دربروم که دیدم معلم حسابمان سر راهم سبز شد. نرسیده به در مدرسه. خواستم خودم را به کوچهٔ علی‌چپ بزنم و بروم پی کارم که با دو تا شلنگ خودش را رساند و پس گردنم را گرفت: –که حالا قلدرم شدی پدر سوخته؟ هان؟ حالا نشونت می‌دم. –هر گهی دلت می‌خواد بخور. –ده پدرسوختهٔ پررو! و درق زد پس گردنم. به‌نظرم بدجوری زد. چون سرم گیج رفت. دستم را بردم پس گردنم و چشمهام را بستم. و سرم را یک‌خرده تکان دادم تا داغی پس گردنم بیرون زد و دستم گرم شد. آنوقت دیدم که سرم گیج نمی‌رود. چشمهام را که باز کردم دیدم ناظم هم پهلویش ایستاده و با ترکه به شلوارش می‌زند. ناظم باهام خرده‌حسابی نداشت. اما معلم حساب که داشت. و همین بس بود. و اصلا بدیش این بود که مدیر مدرسه عصرها نمی‌آمد یا زودتر از زنگ آخر می‌رفت یک دم به نظرم رسید که تف بیندازم توی صورت معلم حساب. بالای سیاهی که رنگی نبود. اما دیدم جلوی ناظم نمی‌شود. خیلی تمیز بود و همیشه بوهای خوب می‌داد و قضیهٔ شلوار کوتاه مرا هم با حقه‌ای که بهش می‌زدم فراموش کرده بود. این بود که دومرتبه چشمم را بستم و دستم را بردم پس گردنم و دست چپم را گرفتم به دیوار. اما هیچ‌طوریم نشده بود. فقط همان اول سرم گیج رفت. همانطور که چشمهام بسته بود شنیدم با هم پچی‌پچی کردند و بعد صدای پای معلم حساب را شنیدم که دور شد و بعد ناظم گفت: –چرا حسنو زدی؟ –می‌خواست دزدی کنه. نذاشتم. –چه دزدی‌ای؟ این دیگر جواب نداشت. ما شاگردها رسممان نبود که کارهای خصوصی خودمان را به هرکس بگوییم. به‌خصوص فیلم‌بازی را که اصلا ممنوع بود. این بود که سکوت کردم و ناظم گفت: –میومدی به من می‌گفتی پسر! و با تشدد می‌گفت. نه مثل اول که نرم بود. و من همچنان ساکت ایستاده بودم. –تو دیگر بزرگ شده‌ای پسر. باید بدونی که با معلم این جور رفتار نمی‌کنن. حالا یک ساعت توقیفت می‌کنم تا خودتو اصلاح کنی. و بدون که دفعهٔ دیگر می‌دم اخراجت کنن. یواش‌یواش صدایش بلندتر می‌شد. اما همهٔ بچه‌ها رفته بودند. همان وقت که پس گردن من می‌سوخت یکی‌یکی آمده بودند و از پشت معلم حساب و ناظم دمشان را لای پا گذاشته بودند و زده بودند به چاک. این بود که خیالم راحت بود. بعد ناظم با همان شارت‌وشورت، فراشمان راصدا کرد و مرا سپرد دستش که: «یکساعت حبسش می‌کنی. شب جمعه‌ش که خراب شد دیگه زبون‌درازی نمی‌کنه.» ترکه را داد دستش و رفت. فراشمان در مدرسه را که پشت ناظم بست آمد ترکه راداد دست من که: –بذارش رو میز ناظم و بیا کلاس دوم. بدو رفتم و ترکه را گذاشتم و رفتم سراغ کلاس دوم. فراشمان داشت نیمکت‌ها را به‌زور بلند می‌کرد و می‌گذاشت روی میزها تا کف اتاق را جارو کند. رفتم کمکش. نمی‌دانم چقدر طول کشید که در آن‌جا سر و ته نیمکت‌ها را می‌گرفتیم و می‌گذاشتیم روی میزها. تا همهٔ کلاس‌ها برای جارو آماده شد. گفتم: –می‌خوای برم آب بیارم بپاشم که راحت جارو کنی؟ نگاهی به من کرد و گفت: –نه بابا. فردا جمعه‌س. دیگه داره دیرت میشه. می‌ترسم حاج‌آقا دعوا کنه. بدو دست رو بشور تا بیام درو پشتت ببندم. و من دویدم به‌طرف حوض. بهش نگفتم که بابام همان روز صبح رفته قم. بابام را می‌شناخت. اما فقط شب‌های احیای ماه رمضان می‌آمد مسجد. و من چه خودم خدمت می‌کردم چه نمی‌کردم بهش حسابی می‌رسیدم. چایی دست‌به‌دست، زولبیا و بامیهٔ نذری، خرما یا شکرپنیر. راستش یک خدمتی هم به خود من کرده بود. بهش می‌گفتیم مشدی یحیی. مثل اینکه احیای سال پیش بود. موقع نماز بابام من اقامه می‌گفتم. مجلس که تمام شد دم در آمد سراغم و کشیدم یک کناری و گفت: –البته حاج‌آقا خودش بهتر می‌دونه. اما حیفه که تو اقامه بگی. این کار بچه‌بقالاست. و راه افتاد که برود. من یک‌خرده فکر کردم. بعد دیدم راست می‌گوید. این بود که دویدم دنبالش و پرسیدم: -راسی مشهدی یحیی چه ربطی هست بین اسم تو و شب احیا؟ نگاهیم کرد و بعد گفت: –اگر من ازین حرفا خبر داشتم که فراش مدرسه نمی‌شدم. برو از حاج‌آقا بپرس. و رفت. و از آن سر بند من دیگر نه اذان گفتم نه اقامه، و همین شد که بابام خیال می‌کرد مدرسه‌ها بچه را بیدین بار می‌آرند. من لب حوض مدرسه دست‌وروم را شسته بودم و داشتم همین‌جور فکر می‌کردم و با آب، بازی می‌کردم که صدای در مدرسه آمد. یادم رفته بود کجام. این بود که گفتم عجله کنم. اما تا خواستم باشم دیدم پاهام مثل اینکه کوفت رفته. یک خرده رانهام را مالیدم و وقتی پا شدم دیدم که پس گردنم هنوز هم یک‌خرده می‌سوزد. از در مدرسه که بیرون می‌آمدم مشهدی یحیی گفت: –با این مرتیکه سربه‌سر نذار. خودش تازه عمامه‌شو ورداشته چشم دیدن آقایون رو نداره. از قول منم سلام برسون. ☐ خانه که رسیدم دیگر غروب شده بود. در خانه بسته بود. یعنی بابام باز رفته بود یک جایی. در را خواهرکوچکه‌م باز کرد. یک وشگون از لپش گرفتم که: –گه‌سگ! چرا انقدر دیر کردی؟ –خدایا! مادر، باز این عباس ذلیل‌شده اومد. و خانه عجب سوت‌وکور بود. همیشه غروبها این‌جور بود. از در و دیوار معلوم بود که بابام آنوقت روز رفته مسجد. اما این بار که مسجد نرفته بود. رفته بود قم. وقتی بابام خانه بود اگر امرونهیی هم نداشت و کسی هم پهلویش نبود و اطاقش هم که خاموش بود می‌شد حضورش را تشخیص داد. انگار هوای خانه سنگین بود. همه‌چیز یواش بود و سر جای خودش بود و هیچ‌چیز را نمی‌شد به هم بزنی. و آنوقت مگر من جرأت می‌کردم سربه‌سر خواهر کوچکم بگذارم! اما حالا که او نبود… یک‌کله رفتم آشپزخانه. سلام مادر، شام چی…؟ که چشمم به خالهٔ مادرم افتاد که نشسته بود و داشت یک تکه چیز گنده و سنگین و بیقواره را پاک می‌کرد. راستش خجالت کشیدم مادرم روی چهارپایهٔ کوتاهش، پای اجاق، نشسته بود و جواب سلامم را که داد سرش را برنگرداند. یعنی که داشت گریه می‌کرد. بعد خالهٔ مادرم پا شد آن تکه چیز گنده را گذاشت گوشهٔ مطبخ پای دیوار. و آنوقت بود که من برق سرب را تشخیص دادم. شعله‌های ریز و بی‌دود و کوتاه اجاق روی ورقهٔ زمخت و پست‌وبلند و کج‌وکولهٔ سرب، هرکدام انگار بدل به جرقه‌ای می‌شد. و من یک‌مرتبه یاد خواهرم افتادم. و دویدم بالا. در تاریک‌روشن دم غروب خواهرم دراز‌به‌دراز خوابیده بود و پتو تا زیر چانه‌اش بود و چشمهاش بسته بود و شوهرش بالای سرش نشسته بود و سرش را در دستهایش گرفته بود و پشتش تکان می‌خورد. به صدای پای من سرش را که برداشت دیدم صورتش خیس است. یکی‌دو بار سرش را تکان داد و در جواب سلامم گفت: –عباس‌جون. دارن خواهرتو از دست ما می‌گیرن… و زار زد. عین زار زدن پیرمردها، پای منبر. که دیدم طاقتش را ندارم. دویدم آمدم پایین: –مادر، آخه چه بلایی سر خواهرم آوردین؟ آخه صنم‌بر بدونه و من ندونم؟… و مثل اینکه باز گریه‌ام گرفته بود. یعنی هیچ یادم نیست. اینرا هم از رفتاری که خالهٔ مادرم باهام کرد می‌گویم. دست گذاشت روی سرم و گفت: –قباحت داره پسرجون. تو دیگه حالا بزرگ شده‌ای. آدم با مادرش که این‌جور حرف نمی‌زنه. و بعد دست مرا گرفت و از مطبخ آورد بیرون و در گوشم گفت که بروم خانه‌شان و نمی‌دانم فلان چیز را بیاورم. مثل اینکه گفت «خلهت» یا «خلبت». هرچه بود نفهمیدم. خانه‌شان آنور پاقاپوق بود. و من تعجب می‌کردم که کی بروم و کی برگردم. اما چاره‌ای نبود. یک‌کله رفتم. توی راه همه‌اش فکر عنکبوت بودم و سلاطون و خواهرم و اینکه «شلب داخ می‌سالن»… و خانهٔ خالهٔ مادرم به‌جای اینکه چیزی بدستم بدهند و برم گردانند نگهم داشتند و شامم دادند و خواباندند. و فردا صبح هم پسرخالهٔ مادرم برم داشت برد شاه‌عبدالعظیم و عصر که با هم برگشتیم خانهٔ خودمان، خانه همچنان سوت‌وکور بود و هیچکس خانه نبود. جز خواهر کوچکم و یکی از خواهربزرگ‌ها. و تا برای پسرخالهٔ مادرم چای درست کنند من رفتم اطاق بالا. دیدم نه خبری از خواهرم هست و نه از تختش. اما همان عنکبوت با تارش و گوله‌های کوچک لاشهٔ مگس‌ها همچنان به گوشهٔ درگاه نشسته بود و انگارنه‌انگار. چنان غیظم گرفت که گیوه‌ام را درآوردم و پرت کردم به‌سمتش. و چنان زدم که شیشهٔ بالای در شکست. شوهر آمریکایی «… ودکا؟ نه. متشکرم. تحمل ودکا را ندارم. اگر ویسکی باشد حرفی. فقط یک ته گیلاس. قربان دستتان. نه. تحمل آب را هم ندارم. سودا دارید؟ حیف. آخر اخلاق سگ آن کثافت به من هم اثر کرده. اگر بدانید چه ویسکی سودایی می‌خورد! من تا خانهٔ پاپام بودم اصلاً لب نزده بودم. خود پاپام هنوز هم لب نمی‌زند. به هیچ مشروبی. نه. مؤمن و مقدس نیست. اما خوب دیگر. توی خانوادهٔ ما رسم نبوده. اما آن کثافت اول چیزی که یادم داد ویسکی سودا درست کردن بود. از کار که برمی‌گشت باید ویسکی سوداش توی راهرو دستش باشد. قبل ازینکه دستهایش را بشوید. و اگر من می‌دانستم با آن دستها چکار می‌کند؟!… خانه که نبود گاهی هوس می‌کردم لبی به ویسکیش بزنم. البته آنوقت‌ها که هنوز دخترم نیامده بود. و از تنهایی حوصله‌ام سر می‌رفت. اما خوشم نمی‌آمد. بدجوری گلویم را می‌سوزاند. هرچه هم خودش اصرار می‌کرد که باهاش هم پیاله بشوم فایده نداشت. اما آبستن که شدم به‌اصرار آبجو بخوردم می‌داد. که برای شیرت خوب است. اما ویسکی هیچوقت. تا آخرش هم عادت نکردم. اما آن روزی که از شغلش خبردار شدم بی‌اختیار ویسکی را خشک سر کشیدم. بعد هم یکی برای خودم ریختم یکی برای آن دخترهٔ «گرل‌فرند»ش. یعنی مثلاً نامزد سابقش. آخر همان او بود که آمد خبردارم کرد. و دوتایی نشستیم به ویسکی خوردن و درددل. و حالا گریه نکن کی بکن. آخر فکرش را بکنید. آدم دیپلمه باشد، خوشگل باشد–می‌بینید که…–پاپاش هم محترم باشد، نان و آبش هم مرتب باشد، کلاس انگلیسی هم رفته باشد–و به‌هرصورت مجبور نباشد به هر مردی بسازد، آنوقت این‌جوری؟!… اصلاً مگر می‌شود باور کرد؟ اینهمه جوان درس‌خوانده توی مملکت ریخته. اینهمه مهندس و دکتر… اما آخر آن خاک‌برسرها هم هی می‌روند زنهای فرنگی می‌گیرند یا امریکایی. دختر پست‌چی محله‌شان را می‌گیرند یا فروشندهٔ «سوپرمارکت» سر گذرشان را یا خدمتگار دندانسازی را که یک دفعه پنبه توی دندانشان کرده. و آنوقت بیا و ببین چه پز و افاده‌ای! انگار خود «سوزان هیوارد» است یا «شرلی مک‌لین» یا «الیزابت تایلور». بگذارید براتان تعریف کنم. پریشب‌ها یکی از همین دخترها را دیدم. که دو ماه است زن یک آقاپسر ایرانی شده و پانزده روز است که آمده. شوهرش را تلگرافی احضار کرده‌اند که بیا شده‌ای نمایندهٔ مجلس. صاحب‌خانه مرا خبر کرده بود که مثلاً مهمان خارجیش تنها نماند. و یک همزبان داشته باشد که باهاش درددل بکند. درست هفتهٔ پیش بود. دختره با آن دو تا کلمه تگزاسی حرف زدنش… نه. نخندید. شوخی نمی‌کنم. چنان دهنش را گشاد می‌کرد که نگو. هنوز ناخن‌هاش کلفت بود. معلوم بود که روزی یک خروار ظرف می‌شسته. آنوقت می‌دانید چه می‌گفت؟ می‌گفت: ما آمدیم تمدن برای شما آوردیم و کار کردن با چراغ گاز را ما یادتان دادیم و ماشین رختشویی را… و ازین حرفها. از دستهاش معلوم بود که هنوز تو خود تگزاس رخت را توی تشت چنگ می‌زده. و آنوقت این افاده‌ها! دختر یک گاوچران بود. نه از آنهایی که تو ملکشان نفت پیدا می‌شود و دیگر خدا را بنده نیستند. نه. از آنهایی که گاو دیگران را می‌چرانند. البته من بهش چیزی نگفتم. اما یک مرد که تو مجلس بود که درآمد با انگلیسی دست‌وپاشکسته‌اش گفت که اگر تمدن اینهاست که شما می‌گویید ارزانی همان «کمپانی» که خود سرکار را هم دنبال ماشین رختشویی می‌فرستد برای ما به‌عنوان تحفه. البته دختره نفهمید. یعنی انگلیسی آن مردکه را نفهمید. ناچار من برایش ترجمه کردم. آنوقت به‌جای اینکه جواب آن مردکه را بدهد درآمده رو به من که لابد بداخلاق بوده‌ای یا هرزه بوده‌ای که شوهرت طلاقت داده. به همین صراحت. یعنی من برای اینکه تندی حرف آن مردکه را جبران کرده باشم و دختره را از تنهایی در آورده باشم سر دلم را باز کردم و برایش گفتم که آمریکا بوده‌ام و شوهر امریکایی داشته‌ام و طلاق گرفته‌ام. و آمده‌ام. و بعد که برایش گفتم شوهرم چکاره بود و به این علت ازش طلاق گرفتم، می‌دانید چه گفت؟ گفت این که عیب نشد. هیچکاری عار نیست… لابد خانواده‌اش دست‌به‌سرت کرده‌اند که ارثش به بچه‌ات نرسد. یا لابد بداخلاق بوده‌ای و ازین حرف‌ها. اصلا انگارنه‌انگار که تازه از راه رسیده، طلبکار هم بود. خوب معلوم است. شوهرش نمایندهٔ مجلس بود. آخر اگر این خاک‌برسرها نروند این لگوریها را نگیرند که دختری مثل من نمی‌رود خودش را به آب‌وآتش بزند… نه قربان دستتان. زیاد بهم ندهید. حالم را خراب می‌کند. شکم گرسنه و ویسکی. همان یک ته گیلاس دیگر بس است. اگر یک تکه پنیر هم باشد بد نیست… ممنون. اوا. این پنیر است؟ چرا آنقدر سفید است؟ و چه شور! مال کجا است؟… لیقوان؟ کجا باشد؟… نمی‌شناسم. هلندی و دانمارکی را می‌شناسم. اما این یکی را اصلا دوست نداشتم. همان با پسته بهتر است. متشکر، خوب چه می‌گفتم؟ آره. تو کلوب امریکایی‌ها باهاش آشنا شدم. یکسال بود می‌رفتم کلاس زبان. می‌دانید که چه شلوغی است. دیپلم که گرفتم اسم نوشتم برای کنکور. ولی خوب می‌دانید دیگر. میان بیست‌سی‌هزار نفر چطور می‌شود قبول شد؟ این بود که پاپا گفت برو کلاس زبان. هم سرت گرم می‌شود. هم یک زبان خارجی یاد می‌گیری. و آنوقت آن کثافت معلم کلاس بود. بلندبالا. خوش‌ترکیب. موهای بور. یک امریکایی کامل و چه دستهای بلندی داشت. تمام دفترچهٔ تکلیف را می‌پوشاند. خوب دیگر. از همدیگر خوشمان آمد از همان اول. خیلی هم باادب بود. اول دعوتم کرد به یک نمایشگاه نقاشی. به کلوب تازهٔ عباس‌آباد. ازین‌ها که سر بی‌تن می‌کشند یا تپه‌تپه رنگ بغل هم می‌گذارند یا متکا می‌کشند به اسم آدم و یک قدح می‌گذارند روی سرش یا دو تا لکهٔ قهوه‌ای وسط دو متر پارچه. پاپا و ماما را هم دعوت کرده بود. که قند توی دلشان آب می‌کردند. بعد هم با ماشین خودش برمان گرداند خانه و با چه آدابی. در ماشین را باز کردن و ازین کارها. و آنهم برای پاپا و ماما که هنوز هم ماشین ندارند. خوب معلوم است دیگر. از همان شب کار روبراه شد. بعد دعوتم کرد به مجلس رقص. یکی از عیدهاشان. به‌نظرم «ثنکس‌گیوینگ» بود. اوا! چطور نمی‌دانید؟ یک امریکا است و یک «ثنکس‌گیوینگ». یعنی روز شکرگذاری دیگر. همان روزی که امریکایی‌ها کلک آخرین سرخ‌پوست‌ها را کندند. پاپا البته که اجازه داد. و چرا ندهد؟ بیرون از کلاس که من کسی را نداشتم برای تمرین زبان. زبان را هم تا تمرین نکنی فایده ندارد. بعد هم قرار گذاشته بودیم که من بهش فارسی درس بدهم. البته خارج از کلاس. هفته‌ای یک روز می‌آمد خانه‌مان برای همین کار. قرار گذاشته بودیم. و نمی‌دانید چه جشنی بود. کدوحلوایی را سوراخ کرده بودند عین جای چشم و دماغ و دهن، و توش چراغ روشن کرده بودند. و چه رقصی! و حالا دیگر کم‌کم انگلیسی سرم می‌شد و توی مجلس غریبه نمی‌ماندم. گذشته ازینکه ایرانی هم خیلی زیاد بود. اما حتی آن شب هم اصرار کرد آبجو نخوردم. مثل اینکه از همین هم خوشش آمد. چون وقتی برم گرداند و رساند خانه. به ماما گفت از داشتن چنین دختری به شما تبریک می‌گویم. که خودم ترجمه کردم. آخر حالا دیگر شده بودم یک پا مترجم. همین‌جوریها هشت ماه با هم بودیم. با هم سد کرج رفتیم قایقرانی، سینما رفتیم. موزه رفتیم. بازار رفتیم. شمیران و شاه‌عبدالعظیم رفتیم، و خیلی جاهای دیگر که اگر او نبود من به‌عمرم نمی‌دیدم تا شب «کریسمس» دعوتمان کرد خانه‌اش. دیگر شب کریسمس را که می‌شناسید. پاپا و ماما هم بودند. ففر هم بود. نمی‌شناسید؟ اسم برادرم است دیگر. فریدون. دو تا بوقلمون پخته از خود «لوس‌آنجلس» برایش فرستاده بودند… اوا! پس شما چه می‌دانید؟ همانجایی که «هولیوود» هم هست دیگر. نه اینکه فقط برای او فرستاده باشند برای همه‌شان می‌فرستند که یعنی شب عید غربت‌زده نمانند وقتی آدمی مثل آن کثافت را مخصوص آن کار می‌فرستند تهران دیگر بوقلمون و آبجو و سیگار و ویسکی و شکلات که جای خود دارد. باور کنید راضی بودم آدمکش باشد–دزد و جانی باشد–گنگستر باشد–اما آنکاره نباشد… قربان دستتان. یک ته گیلاس دیگر از آن ویسکی. مثل اینکه امریکایی نیست. آنها «بربن» می‌خورند. مزهٔ خاک می‌دهد. آره این «اسکاچ» است. خیلی شق‌ورق است. عین خود انگلیس‌ها. خوب چه می‌گفتم؟ آره. همان شب ازم خواستگاری کرد. رسماً و سر میز شام. حالا خود من هم مترجمم. جالب نیست؟ هیچکس تا حالا این‌جوری شوهر نکرده. اول بوقلمون را برید و گذاشت تو بشقابهامان. بعد شامپانی باز کرد که برای پاپا و ماما هم ریخت. برای همه ریخت. البته ماما نخورد. اما پاپا خورد. خود من هم لب زدم. اول تند بود و گس. اما تندیش که پرید شیرینی ماند. بعد درآمد که به پاپا بگو که ازت خواستگاری می‌کنم. اصرار داشت که جمله‌به‌جمله بگویم و شمرده و همه‌چیز را. که خدمت سربازیش را کرده–از مالیات دادن معاف است–گروه خونش B است مریض نیست. ماهی ۱۵۰۰ دلار حقوق می‌گیرد که وقتی برگردد می‌شود ۸۰۰ تا. اما واشنگتن خانه از خودش دارد و هیچ اجاره و قسطی هم ندارد. و پدر و مادرش هم لوس‌آنجلس هستند و کاری به کار او ندارند و ازین حرفها. پاپا که از همان شب اول راضی بود. خودش بهم گفته بود که مواظب باش دخترجان، هزار تا یکی دخترها زن امریکایی نمی‌شوند. شوخی که نیست. یعنی نمی‌توانند. این گفته‌اش هنوز توی گوشم است. اما تو خودت می‌دانی. تویی که باید با شوهرت زندگی کنی. اما ازش یکهفته مهلت بخواه تا فکرهایت را بکنی. همین کار راهم کردیم. البته از همان اول کار تمام بود. تمام‌فامیل می‌دانستند. دوسه بار هم دعوت و مهمانی و ازین‌جور مراسم. و چه حسادت‌ها. و چه دختر برخ یارو کشیدن‌ها. سر همین قضیه تمام دخترخاله‌ها و دخترعموهام ازم قهر کردند. بابام راست می‌گفت. شوخی که نبود. همهٔ دخترها آرزوش را می‌کردند. ولی یارو از من خواستگاری کرده بود. و اصلا معنی داشت که من فداکاری کنم و یک دختر دیگر را جای خودم معرفی کنم؟ این میانه هم فقط مادربزرگم قر میزد. می‌گفت ما تو فامیل کاشی داریم، اصفهانی داریم، حتی بوشهری داریم. همه‌شانرا هم می‌شناسیم. اما دیگر امریکایی نداشته‌ایم. چه می‌شناسیم کیه. دامادی را که نتوانی بروی سراغ خانواده‌اش و خانه‌اش و از دروهمسایه ته‌وتوی کارش را دربیاری… و از این حرف‌های کلثوم‌ننه‌ای. اصلا سر عقدمان هم نیامد. پا شد رفت مشهد که نباشد. اما خود من قند تو دلم آب می‌کردند. محضردار شناس خبر کرده بودیم. همهٔ فامیل بودند و یک عده آمریکایی. و چه عکس‌ها از سفرهٔ عقد. یکی از دوست‌های شوهرم فیلم هم ورداشت. اما امان ازین امریکایی‌ها! میخواستند سر از هرچیز دربیارند. هی می‌آمدند سؤال‌پیچم می‌کردند. یعنی من حالا عروسم. اما مگر سرشان می‌شد؟ که اسم این چیه؟ که قند را چرا اینجوری می‌سایند؟ که روی نان چه نوشته؟ که اسفند را از کجا می‌آورند؟… اما هرجوری بود گذشت. توی همان مجلس عقد دو تا از نمکرده‌های فامیل را به‌عنوان راننده برای اداره‌هاشان استخدام کردند. صدهزار تومن هم مهر کرد. کلمهٔ لاالاه‌الاالله را هم همان پای سفرهٔ عقد گفت. و به چه زحتمی! و چه خنده‌ها که به «لاالاه…» گفتنش کردیم!… که مثلا عقد شرعی باشد. و شغلش؟ خوب معلم انگلیسی بود دیگر. بعد هم تو قباله نوشته بودند حقوقدان. دو نفر از اعضای سفارت هم شاهدش بودند. و من با همین دروغی که گفته بود می‌توانستم بندازمش زندان. و طلب خسارت هم بکنم. دست‌کم می‌توانستم مجبورش کنم که علاوه بر چهارصد دلار خرجی که حالا برای دخترم میدهد ششصد تا هم بگذارد رویش ولی چه فایده؟ دیگر اصلاً رغبت دیدنش را نداشتم. حاضر نبودم یکساعت باهاش سر کنم. همین هم بود که عاقبت راضی شد بچه را بدهد وگرنه به قانون خودشان می‌توانست بچه را نگهدارد. البته که من مهرم را بخشیدم. مرده‌شورش را ببرد با پولش. اگر بدانید پولش از چه راهی درمی‌آمد! مگر می‌شود همچو پولی را گردن‌بند طلا کرد و بست به گردن؟ یا گوشت و برنج خرید و خورد؟ همین حرف‌ها را آنروز آن دختره هم می‌زد. «گرل‌فرند» سابقش. یعنی رفیقه‌اش. نامزدش. چه می‌دانم. بار اول و آخر بود که دیدمش. با طیاره یک‌راست از لوس‌آنجلس آمده بود واشنگتن. و توی فرودگاه یک ماشین کرایه کرده بود و یکراست آمده بود در خانه‌مان. دو سال تمام که من واشنگتن بودم خبر از هیچکدام از فامیلش نشد. خودش می‌گفت راه دور است و سر هرکسی به کار خودش گرم است و ازین حرفها. من هم راحت‌تر بودم. بی آقابالاسر. گاهی کاغذی می‌دادم یا آنها می‌دادند. عکس دخترم را هم برایشان فرستادم. آنها هم هدیهٔ تولد بچه را فرستادند. عکس یکسالگی‌اش را هم فرستادیم و بعد از آن دیگر خبری ازشان نشد تا آن دختره آمد. سلام‌وعلیک و خودش را معرفی کرد و خیلی مؤدب که تنهایی حوصله‌ات سر نمی‌رود؟ و به‌به چه دختر قشنگی و ازین حرفها. و من داشتم با ماشین رختشویی ورمی‌رفتم که یک جاییش خراب شده بود. بی رودرواسی آمد کمکم. و درستش کردیم و رختها را ریختیم توش و رفتیم نشستیم که سر درددلش وا شد. گفت نامزدش بوده که می‌برندش جنگ «کره». و جنگ که تمام می‌شود دیگر برنمی‌گردد لوس‌آنجلس. و همین توی واشنگتن کار می‌گیرد. و اینکه خدا عالم است توی کره چه بلایی سر جوانهای مردم می‌آورده‌اند که وقتی برمی‌گشتند اینجور کارها را قبول می کردند. که من پرسیدم مگر چه کاری؟ شاخ درآورد که من هنوز نمی دانستم شوهرم چکاره است. درآمد که البته کار عار نیست. اما همهٔ فامیلش سر همین کار ترکش کرده‌اند. و هرچه او بهشان گفته فایده نداشته… حالا من دلم مثل سیروسرکه می‌جوشد که نکند جلاد باشد. یا مأمور اطاق گاز و صندلی برقی. آخر حتی این‌جور کارها را می‌شود یک‌جوری جزو کارهای حقوقی جا زد. اما آن کار او را؟ اسمش را که برد چشمهایم سیاهی رفت. جوری که دختره خودش پا شد و رفت سراغ بوفه و بطر ویسکی را درآورد و یک گیلاس ریخت داد دست من و برای خودش هم ریخت و همین‌جور دردل… ازو که این نامزد سومش است که همین‌جوریها از دستش درمی‌رود. یکی‌شان تو جنگ کره کشته شده. دومی تو «ویتنام» است و این یکی هم اینجوری از آب درآمده. می‌گفت اصلا معلوم نیست چرا آنهاییشان هم که برمیگردند یا اینجور کارهای عجیب‌غریب را پیش می‌گیرند یا خل و دیوانه و دزد و قاتل می‌شوند… و از من که آخر چرا تا حالا نتوانسته‌ام بفهم شوهرم چکاره است. و آخر من که دختر کلفت نبوده‌ام یا دختر سرراهی و یتیم‌خانه‌ای. دیپلمه بوده‌ام و ننه‌بابا داشته‌ام و خوشگل بوده‌ام و ازین‌جور حرف‌ها… آره قربان دستتان. یکی دیگر بد نیست. مهمان‌های شما هم که نیامدند. گلوم بدجوری خشک می‌شود. بدیش این بود که دختره خودش را تو دلم جا کرد. چگورپگور بود و تروتمیز. و می‌گفت هفت سال است که تو لوس‌آنجلس یا دنبال شوهر می‌گردد یا دنبال ستارگی سینما. بعد هم با هم پا شدیم رخت‌ها را پهن کردیم و دخترم را با کالسکه‌اش گذاشتیم عقب ماشین و رفتم سراغ محل کار شوهرم. آخر من هنوز هم باورم نمی‌شد. و تا به‌چشم خودم نمیدیدم فایده نداشت. اول رفتیم اداره‌اش. سلام‌وعلیک و اینکه چه فرمایشی دارید و چه عکسهایی از چه پارکها و چه درختها و چه چمن‌ها. اگر نمی‌دانستی محل چه کاری است خیال می‌کردی خانه برای ماه‌عسل توش می‌سازند. و همه‌چیز با نقشه. و ابعاد و اندازه‌ها و لولاها و دستگیره‌های دو طرف و دستهٔ گل رویش و از چه چوبی میل دارید و پارچه‌ای که باید روش کشید و چه تشریفاتی. و کالسکه‌ای که آدم را می‌برد و اینکه چنداسبه باشد یا اگر دلتان بخواهد با ماشین می‌بریم که ارزانتر است و اینکه چه سیستم ماشینی. و اینکه چند نفر بدرقه‌کننده لازم دارید و هرکدام چقدر مزدشان است که تا چه حد احساسات به خرج بدهند و هرکدام خودشان را جای کدام یکی از اقوام بدانند و با چه لباسی و تو کدام کلیسا… من یک چیزی می‌گویم شما یک چیزی می‌شنوید. گله‌به‌گله هم توی اداره‌شان دفترچه‌های تبلیغاتی گذاشته بود و کبریت و دستمال کاغذی. با عکس و تفصیلات روشان چاپ شده و جمله‌هایی مثلاً «خواب ابدی در مخمل» یا «فلان پارک‌المثنای باغ بهشت» و ازین‌جور چیزها. کارمندها دوروبرمان می‌پلکیدند که تک می‌خواهید یا خانوادگی؟ و چند نفره؟ و اینکه صرف با شماست اگر خانوادگی تهیه کنید که پنجاه درصد ارزانتر است و اینکه قسطی هم می‌دهیم… . و من راستی که دلم داشت می‌ترکید. اصلاً باورم نمی‌شد که شوهر اینکاره باشد. آخر گفته بود حقوقدان. «لایر»! عیناً. دست‌آخر خودمان را معرفی کردیم و نشانی کار شوهرم را گرفتیم. نه بدجوری که بو ببرند. که بله‌ایشان خواهر اوشان‌اند و از لوس‌آنجلس آمده‌اند عصر باید برگردند و کار واجبی دارند و من نمی‌دانستم شوهرم امروز تو کدام محل کار می‌کند… و آمدیم بیرون. و رفتیم خود محل کارش. و من تا وقتی از پشت ردیف شمشادها ندیدمش باورم نشد. دست‌هایش را زده بود بالا و لباس کار تنش بود و چمن را متر می‌کرد. و چهار گوشه‌اش علامت می‌گذاشت و بعد کلنگ برقی را راه می‌انداخت و دورتادور محل را سوراخ می‌کرد و می‌رفت سراغ پهلویی. آنوقت دو نفر سیاه‌پوست می‌آمدند اول چمن روی زمین را قالبی درمی‌آوردند و می‌گذاشتند توی یک کامیون کوچک و بعد شوهرم برمی‌گشت و از نو زمین را با کلنگ سوراخ می‌کرد و آن دو تا سیاه خاکش را درمی‌آوردند و می‌ریختند توی یک کامیون دیگر. و همین‌جور شوهرم می‌رفت پایین و می‌آمد بالا. و بعد یکی از آن دو تا سیاه. اما هر سه تا لباس‌هایشان عین همدیگر بود. و به چه دقتی کار می‌کردند! نمی‌گذاشتند یک ذره خاک حرام بشود و بریزد روی چمن اطراف. و ما دو تا همین‌جور توی ماشین نشسته بودیم و نیمساعت تمام از لای شمشادهای کنار خیابان تماشا می‌کردیم و زارزار گریه می‌کردیم. و از بغل ماشین ما همین‌جور کامیون رد می‌شد که یا خاک و چمن می‌برد بیرون یا صندوق‌های تازه را می‌آورد که ردیف می‌چیدند روی چمن به انتظار اینکه گودبرداری‌ها تمام بشود. همان روزهایی بود که سربازها را از ویت‌نام می‌آوردند. دسته‌دسته. روزی دویست‌سیصد تا. و عجب شلوغ بود سرشان. غیر از دستهٔ شوهرم–ده‌دوازده دستهٔ دیگر هم کار می‌کردند. هر دسته‌ای یک سمت پارک. و عجب پارکی! اسمش «آرلینگتون» است. باید شنیده باشید. یک پایتخت امریکاست و یک آرلینگتون. در تمام دنیا مشهور است. اصلاً یک امریکا است و یک آرلینگتون یعنی اینها را همان روز دختره برایم گفت. که از زمان جنگ‌های استقلال اینجا مشهور شده. «کندی» هم همانجاست. که مردم می‌روند تماشا. گارد احترام هم دارد که با چه تشریفاتی عوض می‌شود. سرتاسر چمن است و تپه‌ماهور است و دورتادور هر تکه‌چمن درخت‌کاری و شمشادکاری و بالاسر هر نفر یک علامت سفید از سنگ و رویش اسم‌ورسمش. و سرهنگ‌ها اینجا و سرگردها تو آن قسمت و سربازهای ساده اینطرف. دختره می‌گفت ببین! به همان سلسله‌مراتب نظامی. من یک چیزی می‌گویم شما یک چیزی می‌شنوید. می‌گفت تمام کوشش ما امریکاییها به این آرلینگتون ختم می‌شود… که چه دل پری داشت! هفت سال انتظار و سه تا نامزد ازدست‌رفته…! جای آن دو تا را هم نشانم داد و جای «کندی» راهم و آنجایی که گارد احترام عوض می‌شود و بعد برگشتیم. من هیچ حوصلهٔ تماشا نداشتم. ناهار هم بیرون خوردیم. بعدش هم رفتیم سینما که دخترم هی عر زد و اصلاً نفهمیدم چه گذشت. و چهار بعدازظهر مرا رساند در خانه و رفت. بلیط دوسره با تخفیف گرفته بود و مجبور بود همانروز برگردد. و می‌دانید آخرین حرفی که زد چه بود؟ گفت ازبس تو جنگ با این عوالم سروکار داشته‌اند عالم ماها فراموششان شده… و شوهرم غروب که از کار برگشت قضیه را باهاش در میان گذاشتم. یعنی دختره که رفت من همین‌جور تو فکر بودم یا با دوست و آشناهای ایرانیم تلفنی مشورت می‌کردم. اول یاد آن روزی افتادم که به‌اصرار برم داشت برد دیدن مسگرآباد. قبل از عروسیمان. عین اینکه می‌رویم به دیدن موزهٔ گلستان. من اصلاً آنوقت نمی‌دانستم مسگرآباد چیست و کجاست. گفتم که اگر او نبود من خیلی جاهای همین تهران را نمی‌شناختم. و آنروز هم من که بلد نبودم. شوفر اداره‌شان بلد بود. و مثلاً من مترجم بودم. و هی از آداب کفن‌ودفن می‌پرسید. من هم که نمی‌دانستم. شوفره هم ارمنی بود و آداب ما را بلد نبود. اما رفت یکی از دربان‌های مسگرآباد را آورد که می‌گفت و من ترجمه می‌کردم. من آنوقت اصلاً سر درنمی‌آوردم که غرضش ازینهمه سؤال چیست. اما یادم است که مادربزرگم همین قضیه را بهانه کرده بود برای قر زدن. که چه معنی دارد؟ مردکهٔ بی‌نماز آمده خواستگاری دختر مردم و آنوقت برش می‌دارد می‌برد مسگرآباد؟… یادم است آنروز غیر از خودش یک امریکایی دیگر هم باهاش بود و توضیحات دربان را که براشان ترجمه کردم آن یکی درآمد به شوهرم گفت می‌بینی که حتی صندوق به کار نمی‌برند. یک تکه پارچه پیچیدن که سرمایه‌گذاری نمیخواهد… می‌شناختمش. مشاور سازمان برنامه بود. مثل اینکه قرار و مداری هم گذاشتند که درین قضیه با سازمان حرف بزنند. و مرا بگو که آنروزها اصلاً ازین حرف‌ها سر درنمی‌آوردم. یادم است همانروز وقتی فهمیدند که ما صندوق نمی‌کنیم برایم تعریف کرد که ما عین عروس یا داماد بزک می‌کنیم و می‌گذاریم توی صندوق. و اگر پیر باشند پنبه می‌گذاریم توی لپ و موها را فر می‌زنیم و این‌ها خودش کلی خرج برمی‌دارد. من هم سر شام همان روز همین مطالب را برای مادربزرگم تعریف کرده بودم که کلافه شد و شروع کرد به قر زدن. و بعد هم موقع عقد گذاشت و رفت مشهد. ولی مگر من حالیم بود؟ آخر شما خودتان بگویید. یک دختر بیست‌ساله و حالا دستش ندی دست یک خواستگار امریکایی و خوشگل و پولدار و محترم. دیگر اصلاً جایی برای شک باقی می‌ماند؟ و من اصلاً چکار داشتم به کار مسگرآباد؟ خیلی طول داشت تا مثل مادربزرگم به فکر این‌جور جاها بیفتم. واشنگتن هم که بودم گاهی اتفاق می‌افتاد که عصرها از کار که برمی‌گشت قر میزد که سیاهها دارند کارمان را از دستمان درمی‌آورند. و من یادم است یکبار پرسیدم مگر سیاهها حق قضاوت هم دارند؟ آخر من تا آخرش خیال می‌کردم «لایر» یعنی قاضی یا حقوقدان یا ازین‌جور چیزها که با دادگستری سروکار دارد. به‌هرصورت از در که وارد شد و ویسکی‌اش را که دادم دستش یکی هم برای خودم ریختم و نشستم روبروش و قضیه را پیش کشیدم. همهٔ فکرهام را کرده بودم، و همهٔ مشورت‌ها را. یکی از دوستهای ایرانیم تو تلفن گفته بود که معلوم است. اینها همه‌شان اینکاره‌اند. و برای همهٔ بشریت! که بهش گفتم تو هم حالا وقت گیر آورده‌ای برای شعار دادن؟ البته می‌دانستم که دق‌دلی داشت. تذکره‌اش را لغو کرده بودند. نه حق برگشتن داشت و نه حق ماندن. و داشت ترک تابعیت می‌کرد که بشود تبعهٔ مصر. من هم دیگر جا نداشت که بهش بگویم اگر اینجور است چرا خودت امریکا مانده‌ای؟ یکی دیگرشان که جوان خوشگلی هم بود و من خودم بارها آرزو کرده بودم که کاش زنش شده بودم، می‌دانید در جواب چه گفت؟ گفت ای بابا. به‌نظرم خوشی امریکا زده زیر دلت! عیناً. و می‌دانید خودش چه کاره بود؟ هیچکاره. فقط دو تا زن امریکایی نشانده بودندش. نکند خیال کنید مستم یا خیال کنید دارم وقاحت می‌کنم. یکی از خانم‌ها معلم بود و آن یکی مهماندار طیاره. هرکدام هم یک خانه داشتند. و آن آقاپسر سه روز تو این خانه بود و چهار روز تو آن یکی. شاهی می‌کرد. نه درس می‌خواند نه درآمدی داشت. نه ارزی براش می‌آمد. اما عین شیوخ خلیج. ایرانی‌ها را به‌اصرار می‌برد و خانه زندگیش را برخشان می‌کشید و انگارنه‌انگار که این کار قباحتی هم دارد. بله. این‌جوری می‌شود که من سر بیست‌وسه‌سالگی باید دست دخترم را بگیرم و برگردم. اما باز خدا پدرش را بیامرزد. تلفن را که گذاشتم دیدم زنگ می‌زند. برش که داشتم دیدم یک جوان ایرانی دیگر است که خودش را معرفی کرد. که بله دوست همان جوان است و حقوق می‌خواند و فلانی بهش گفته که برای من مشکلی پیش آمده و چه خدمتی از دستم برمی‌آید و ازین حرف‌ها. ازش خواهش کردم آمد سراغم. نیمساعتی نشستم و زیروبالای قضیه را رسیدیم و تصمیم گرفتیم. این بود که خیالم راحت بود و شوهرم که آمد می‌دانستم چه می‌خواهم. نشستم تا ساعت ده پابه‌پاش ویسکی خوردم و حالیش کردم که دیگر امریکا ماندنی نیستم. هرچه اصرار کرد که از کجا فهمیده‌ام چیزی بروز ندادم. خیال می‌کرد پدرمادرش یا خواهربرادرها شیطنت کرده‌اند. من هم نه ها گفتم و نه نه. هرچه هم اصرار کرد که آن شب برویم گردش یا سینما یا کلوب و قضیه را فردا حل کنیم زیر بار نرفتم. حرف آخرم را که بهش زدم رفتم تو اطاق بچه‌ام و در را از پشت چفت کردم و مثل دیو افتادم. راستش مست مست بودم. عین حالا. و صبحش رفتیم دادگاه. و خوشمزه قاضی بود که می‌گفت این هم کاری است مثل همهٔ کارها. و این که دلیل طلاق نمی‌شود… بهش گفتم: آقای قاضی اگر خود شما دختر داشتید به همچو آدمی شوهرش می‌دادید؟ گفت متأسفانه من دختر ندارم. گفتم عروس چطور؟ گفت دارم. گفتم اگر عروستان فردا بیاید و بگوید شوهرم که اول معلم بود حالا اینکاره از آب درآمده یا اصلاً دروغ گفته باشد… که شوهرم خودش دخالت کرد و حرفم را برید. نمیخواست قضیه دروغ گفتن برملا بشود. بله این‌جوری بود که رضایت داد. ورقهٔ خرجی دخترم را هم امضا کرد و خرج برگشتن را هم همانجا ازش گرفتم. بله دیگر. این‌جوری بود که ما هم شوهر امریکایی کردیم. قربان دستتان یک گیلاس دیگر از آن ویسکی. این مهمان‌های شما هم که معلوم نیست چرا نمی‌آیند… اما… ای دل غافل!… نکند آن دختره اینجوری زیر پام را روفته باشد؟ «گرل‌فرند»ش را میگویم. هان؟…» خونابهٔ انار سر دیوار دخمه دو لاشخور نشسته بودند. با منقارهای برگشته و سر و گردن‌های توکشیده و پنجه‌هایی که همچون میخی به سنگ فرو رفته بود. و هر دو با چشمهای ریز و گرد و زردرنگ خود براه می‌نگریستند. راه خط سفید مارپیچی بود که از آن دورها–لابد از آنجا که سواد شهری حاشیهٔ صاف افق را مشوش می‌کرد–پیش می‌آمد و می‌آمد و می‌آمد تا پای تپه‌ای که دخمه، همچون شبکلاهی وارونه بر سر آن نهاده بود. و بعد از دامنهٔ سنگی تپه بالا می‌رفت و به در دخمه تمام می‌شد. در کمرکش باریک راه چند جنبدهٔ سیاهرنگ همچون مورچه‌هایی در آلودگی غبار می‌خزیدند و جلو می‌آمدند. به‌طرف دخمه می‌آمدند. و لاشخورها با چشمهای گرد و دوربین این چیزهای جنبنده و غبارانگیز را می‌پاییدند. کوفتگی گنگی که در اعضای خود داشتند، گرسنگی دور و دراز اخیر را به یادشان می‌آورد و هی می‌زد که پر باز کنند و چرخی بزنند و از طعمهٔ تازه‌ای که می‌رسید خبری بگیرند. اما هنوز بویی از آن چیزهای جنبنده نمی‌آمد. این بود که همچنان نشستند و همچنان که چیزهای جنبنده نزدیک و بزرگ می‌شد، آنها گردنهای خود را با سرهای کوچک مارمانند از تن درمی‌آوردند. تا جنبده‌های سیاهرنگ در پس دیواری از چهارطاقی‌های پای تپه گم شدند و آنوقت یکی از آن دو خیزی برداشت و بال گسترد و روی هوا چرخی زد و برگشت و دوباره سر دیوار دخمه نشست و به دومی گفت: –ده پا شو! مگر نمی‌بینی دارند می‌آیند؟ تو هم که چقدر چرت می‌زنی… لاشخور دومی به شنیدن این نوید پروبالش را کمی از هم باز کرد. انگار که بخواهد شپشه‌ای را بجوید. و گفت: -خیال می‌کنی این لاشه‌های پیر رمقی برای آدم می‌گذارند؟ آنهم سالی ماهی یک بار؟ برای اینکه بال آدم نا داشته باشد گوشت و خون جوان لازم است. این پیرلاشه‌ها اگر رمقی داشتند که به پای خودشان روانهٔ «چینوت‌پل» نمی‌شدند. آره پسرجان. من ازبس چشمهای کورمکوری این پیرلاشه‌ها را درآورده‌ام دیگر چشمهای خودم دارد از کار می‌افتد. خودت برو ببین چه خبر است. من دیگر از دنیا قطع‌امید کرده‌ام. شهر به این گندگی را می‌بینی؟ من می‌دانم. سالهاست می‌دانم. از آن وقت که تو هنوز نبودی تا سر دخمه بنشینی. اهل این شهر به خود اورمزد قسم خورده‌اند که فقط پیرلاشه‌هاشان را به دخمه بسپرند. جوانهاشان خیلی کارهای واجب‌تر دارند. آره جانم. اما باز گلی به جمال اینها. شهرهای دیگر که اصلاً در دخمه‌ها را بسته‌اند. و آنقدر ندیدبدید شده‌اند که همان پیرلاشه‌ها را هم می‌تپانند زیر خاک. تازه یک مثل هم دارند که می‌گوید «به گربه گفتند گهت درمان خاک کرد روش». لاشخور اولی که حوصله‌اش سر رفته بود و دمبدم سرش را به‌طرف دیواری می‌گرداند که جنبنده‌های غبارکننده پشتش گم شده بودند گفت: -هیچوقت در تو خیر و برکتی نبود. مرا ببین که به پای تو دارم پیر می‌شوم. هی پرچانگی، هی پرحرفی. و گلوله شد و از سر دیوار دخمه در هوا جست و بان کشید و رفت تا سروگوشی آب بدهد. جنبنده‌های سیاه‌رنگ پنج تا بودند و چند نفر از جنس دوپا در اطرافش می‌پلکیدند و با دخمه‌بان‌ها کاری داشتند. پرنده کنجکاو به‌طرف ردیف جنبنده‌های بی‌حرکت ایستاده کوس بست و با اندکی ارتفاع از بغل آنها گذشت و داخل یکی از آن‌ها بستهٔ انار را دید و سفیدی پوشش لاشه را که زیر بستهٔ انار بود و بعد اوج گرفت و برگشت سر دیوار دخمه. نفسش که جا آمد گفت: –می‌دانی؟ کاش از اورمزد چیز دیگری خواسته بودی. به‌نظرم گوشت و خون جوان نصیبمان شده باشد. لاشخور دومی گفت: –این خوش‌بینی تو هم که ما را کشت. آره جانم. آرزو به جوانها عیب نیست. لاشخور اولی که دیگر عصبانی شده بود گفت: –چه می‌گویی پیرزن؟ خودم بستهٔ انار را روی لاشه دیدم. پیرلاشه‌ها آنقدر ارث‌ومیراث‌خور دارند که اینهمه انار رویشان نباشد. به شنیدن این نوید لاشخور دومی سرش را کج کرد و دنبال شپشه‌ای لای پروبال خود گشت و گفت: –برویم. و این بار هر دو لاشخور پر کشیدند. همچون طواف‌کنندگانی صبور و تازه‌نفس بر فراز سر جمع مشایعت‌کنندگان که ساکت و با طمأنینه آداب خود را به جای می‌آورند. یکی از دخمه‌بانها در دخمه را باز کرد و دیگری بستهٔ سفیدپوش لاشه را به دوش کشید و از پلکان بالا برد. دو نفر از مشایعان انارها را در هر قدم به زمین می‌کوفتند و چند نفر می‌گریستند و سر تکان می‌دادند و یکی بخور می‌سوزاند و کودکی سنگی به طرف لاشخورها پرتاب کرد که سخت جسورانه در اطراف جمع پر می‌کشیدند کسی به کودک پرخاش کرد و لاشخورها دور شدند و به‌سوی دیوار پشت دخمه رفتند و نشستند و نفس تازه کردند و دیدند که دخمه‌بانها دوتایی لاشه را به جایش گذاشتند و رفتند. –چرا سفیدی را پاره نکردند؟ –چه می‌دانم جوان. اصلاً آخرالزمان شده. نمی‌دانم پس چرا سائوشیانت اینها ظهور نمی‌کند… من که پنجه‌هایم قوت ندارد. و در دخمه که بسته شد لاشخورها به‌طرف لاشه کوس بستند و آنکه جوانتر بود به یک ضربهٔ منقار روپوش را درید و چنگ در گوشت برد. دومی که تازه نشسته بود گفت: –عجب بویی می‌دهد! این که بوی لاشه نیست. و اصلاً چرا رنگ گوشت اینطور برگشته؟ و گرسنگی پیش از آن بود که اولی جواب او را بدهد. این بود که دومی گفت: –من که ازین گوشت نمی‌خورم. –به درک. برو دانه انارها را جمع کن تا یبوست بگیری. –کله‌خری نکن جوان این گوشت و پوست جوان را همین جوری نذر ما نکرده‌اند. کاسه‌ای زیر این نیمکاسه است. آنقدر هول نزن. خیر نمی‌بینی‌ها! اما لاشخور اولی گوشش بدهکار نبود. همچنانکه لاشخور دومی او را می‌پایید، تا در منقار و چنگالش توان بود، درید و کند و خورد و همچه که به تفنن سراغ چشم‌ها رفت تا خستگی منقار خود را بگیرد چیزی در درونش بهم آشفت و سرش گیج خورد و کنار لاشه افتاد. اول لرزید و بعد گردن افراشت و چنگال‌ها را دراز کرد تا آشوب را از درون خود براند. اما همچنان که بود بر جای سرد شد. لاشخور پیر سری جنباند و در دل گفت: –بیاه! تا تو باشی دیگر سرتغی نکنی. حالا کو تا یک همدم دیگر پیدا کنم. توی این بر بیابان با این لاشه‌ها که دیگر بوی لاشه را هم نمی‌دهند. و پر کشید و به‌زحمت برخاست و رفت سراغ انارها که بیرون دخمه در هر قدم ترکیده افتاده بود و خونابهٔ قرمزرنگی از کنار دهان هرکدام می‌تراوید. مثلاً شرح احوالات در خانواده‌ای روحانی (مسلمان-شیعه) برآمده‌ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهرخواهرهام در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده‌ای و یک شوهرخواهر دیگر روحانی‌اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی‌اند. با تک‌وتوک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در «دیدوبازدید» می‌شود دید و در «سه‌تار» و گله‌به‌گله در پرت‌وپلاهای دیگر. نزول اجلالم به باغ‌وحش این عالم در سال ۱۳۰۲. بی‌اغراق سر هفت تا دختر آمده‌ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهار تاشان زنده نمانده‌اند. دو تاشان در همان کودکی سر هفت‌خان آبله‌مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی‌وپنج‌سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتیکه وزارت عدلیهٔ «داور» دست گذاشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت‌سازی، بعد سیم‌کشی برق، بعد چرم‌فروشی و ازین قبیل… و شبها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاهگداری سیم‌کشی‌های متفرق. برِ دستِ «جواد»؛ یکی دیگر از شوهرخواهرهام که اینکاره بود. همین‌جوریها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگهٔ وجودم–در سال ۱۳۲۲–یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می‌شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین‌الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج‌ومرج را و حضور آزاردهندهٔ قوای اشغال‌کننده را. جنگ که تمام شد دانشکدهٔ ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. ۱۳۲۵. و معلم شدم. ۱۳۲۶. در حالیکه از خانواده بریده بودم و با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار امریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز به‌جبهه‌رونده‌ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس‌العماره به ۸۰ تومان بخرمش. سه سالی بود که عضو حزب توده بودم. سالهای آخر دبیرستان با حرف و سخن‌های احمد کسروی آشنا شدم و مجلهٔ «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجلهٔ «دنیا» و مطبوعات حزب توده… و با این مایه‌دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچهٔ انتظام، امیریه. و شبها در کلاسهایش مجانی فنارسه درس می‌دادیم و عربی و آداب سخنرانی. و روزنامهٔ دیواری داشتیم و به‌قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده بودند هرکدام مأمور یکیشان بودیم و سرکشی می‌کردیم به حوزه‌ها و میتینگهاشان… و من مأمور حزب توده بودم و جمعه‌ها بالای پسقلعه و کلک‌چال مناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند و کدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل… تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته‌جمعی به حزب توده بیپوندیم. جز یکی‌دو تا که نیامدند. و این اوایل سال ۱۳۲۳. دیگر اعضای آن انجمن‌ «امیرحسین جهانبگلو» بودو «رضای زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی‌دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه‌ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری‌های نامشروع» که سال ۲۲ چاپ شد و یکی‌دو قران فروختیم و دوروزه تمام شد و خوش‌وخوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاریهای مذهبی همه‌اش را چکی خریده‌اند و سوزانده. اینرا بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت‌وپلاهای دیگری نوشته بودم در حوزهٔ تجدیدنظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد. در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیتهٔ حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و ازین مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر برای دانشجویان» که گرداننده‌اش بودم و در مجلهٔ ماهانهٔ «مردم» که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه‌ام در «سخن» درآمد. شمارهٔ نوروز ۲۴. که آنوقتها زیر سایهٔ «صادق هدایت» منتشر می‌شد و ناچار همهٔ جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند. و در اسفند همین سال «دیدوبازدید» را منتشر کردم؛ مجموعهٔ آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی در آمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل ۲۵ مأمور شدم که زیر نظر طبری «ماهانهٔ مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب ۱۸ شماره‌اش را درآوردم. حتی ششماهی مدیر چاپخانهٔ حزب بودم. چاپخانهٔ «شعله‌ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه‌سی» و لطمه‌ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبهٔ «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب. و به اعتبار همین چاپخانه‌ای در اختیار داشتن بود که «از رنجی که می‌بریم» درآمد. اواسط ۱۳۲۶. حاوی قصه‌های شکست در آن مبارزات و به‌سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آذر ۱۳۲۶ اتفاق افتاد. بدنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم–به رهبری خلیل ملکی–و رهبران حزب که به‌علت شکست قضیهٔ آذربایجان زمینهٔ افکار عمومی حزب دیگر زبر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله‌روی سیاست استالینی بودند که می‌دیدیم که به چه بواری می‌انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیر بار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیومسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت. در این دورهٔ سکوت است که مقداری ترجمه می‌کنم. به‌قصد فنارسه یاد گرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه‌تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم درین دوره است که زن می‌گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه‌ای می‌سازی. از خانهٔ پدری به اجتماع حزب گریختن و از آن به خانهٔ شخصی. و زنم سیمین دانشور است که می‌شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشتهٔ زیبایی‌شناسی و صاحب تألیف‌ها و ترجمه‌های فراوان. و در حقیقت نوعی یارویاور این قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟). از ۱۳۲۹ به این‌ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد. و اوضاع همین‌جور‌ها هست تا قضیهٔ ملی شدن نفت و ظهور جبههٔ ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می‌شوم به سیاست. و از نو سه سال دیگر مبارزه. در گرداندن روزنامه‌های «شاهد» و «نیروی سوم» و مجلهٔ ماهانهٔ «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود. علاوه بر اینکه عضو کمیتهٔ نیروی سوم و گردانندهٔ تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبههٔ ملی بود. و باز همین‌جورهاست تا اردیبهشت ۱۳۳۲ که به‌علت اختلاف‌نظر با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می‌خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا»بازیها. که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به‌علت همین حقه‌بازیها از حزب توده انشعاب کرده بودیم. و حالا از نو به سرمان می‌آمد. در همین سالهاست که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست‌های آلودهٔ» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زیادی» هم مال همین سالهاست. آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است. و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه‌ای که میان ما از درون جبههٔ ملی با حزب توده درین سه سال دنبال شد، به گمان من یکی از پربارترین سال‌های نشر فکر و‌ اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه‌مان نشست. شکست جبههٔ ملی و برد کمپانیها در قضیهٔ نفت– که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گپی زده‌ام–سکوت اجباری مجددی را پیش آورد که فرصتی بود برای به‌جد در خویشتن نگریستین و به جستجوی علت آن شکستها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت. و حاصلش «اورازان–تات‌نشینهای بلوک زهرا–و جزیرهٔ خارک». که بعدها مؤسسهٔ تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکدهٔ ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسلهٔ نشریاتی را درین زمینه سرپرستی کنم. و اینچنین بود که تک‌نگاری (مونوگرافی)ها شد یکی از رشته‌کارهای ایشان و گرچه پس از نشر پنج تک‌نگاری ایشان را ترک گفتم. چراکه دیدم می‌خواهند از آن تک‌نگاریها متاعی بسازند برای عرضه‌داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او. و من اینکاره نبودم. چرا که غرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به‌هرصورت این رشته هنوز هم دنبال می‌شود. و همین‌جوریها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست‌بازیها سر سالم به در برده متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانیها شد با آنچه به‌اسم تحول و ترقی– و در واقع به‌صورت دنباله‌روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و آمریکا–دارد مملکت را به‌سمت مستعمره بودن می‌برد و بدلش می‌کند به مصرف‌کنندهٔ تنهای کمپانی‌ها و چه بی‌اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب‌زدگی»–سال ۱۳۴۱–که پیش از آن در «سه مقالهٔ دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش ازینها چاپ کرده بودم–۱۳۲۷–حاصل اندیشه‌های خصوصی و برداشتهای سریع عاطفی از حوزهٔ بسیار کوچک اما بسیار مؤثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسایل استقلال‌شکن. انتشار «غرب‌زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطهٔ عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش اینکه «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال ۱۳۴۱ براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه‌نفره از نویسندگان متعهد و مسؤول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چراکه فصل اول «غرب‌زدگی» را در شمارهٔ اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات و دیگر قضایا… کلافگی ناشی ازین سکوت اجباری مجدد را در سفر‌های چندی که پس ازین قضیه پیش آمد درکردم. در نیمهٔ آخر سال ۴۱ به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتابهای درسی. در فروردین ۴۳ به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگرهٔ بین‌المللی مردمشناسی. و به آمریکا در تابستان ۴۴. به دعوت سمینار بین‌المللی و ادبی و سیاسی دانشگاه «هاروارد». و حاصل هرکدام ازین سفر‌ها سفرنامه‌ای. که مال حجش چاپ شد. به‌اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می‌شد؛ به‌صورت پاورقی در هفته‌نامه‌ای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درمی‌آوردند. که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته‌نامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگرهٔ مردمشناسی داده‌ام در «پیام نوین» و نیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» کد دکتر «براهنی» درمی‌آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دستهٔ ما را نکرد. هم درین مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و اینها مال سال ۱۳۲۵. پیش ازین «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم–سال ۴۳–که مجموعهٔ هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و سیاست معاصر. که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصهٔ «نون‌والقلم» را–سال ۱۳۴۰–که به‌سنت قصه‌گویی شرقی است و در آن چون‌وچرای شکست نهضت‌های چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشته‌ام و وارسیده. آخرین کارهایی که کرده‌ام یکی ترجمهٔ «کرگدن» اوژن یونسکو است–سال ۴۵–و انتشار متن کامل ترجمهٔ «عبور از خط» ارنست یونگر که به‌تقریر دکتر محمود هومن برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده‌ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه بر او و اهل ده می‌گذرد. به‌قصد گفتن آخرین حرفها دربارهٔ آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده. و نیز به‌قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیهٔ فروش املاک که به‌اسم اصلاحات ارضی جاش زده‌اند. پس ازین باید «خدمت و خیانت روشنفکران» را برای چاپ آماده کنم. که مال سال ۴۳ است و اکنون دستکاریهایی می‌خواهد. و بعد باید ترجمه «تشنگی و گشنگی» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگی بر گوری» که قصه‌ایست در باب عقیم بودن. و بعد بپردازم به اتمام «نسل جدید» که قصهٔ دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش… و می‌بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیرهٔ کیش شبی ترا به حجرهٔ خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سر داشت… دیماه ۱۳۴۶